از: شانور تاچ
نویسنده و استاد پیشین پولیتخنیک کابل
به جای مقدمه:
گرامی خواننده عزیز،
صفحات پیشِ رو، بخشی جداشده از داستانی حدود ۲۶۰ صفحهای با عنوان «یاد آن روزها به خیر» است. داستان درباره چند دوست است که در اروپا زندگی میکنند و برای تفریح به کشور سوئیس سفر کردهاند. آنان در محل اقامت خود، بهطور اتفاقی با یک استاد فلسفه آشنا میشوند.
استاد فلسفه، پس از آنکه همراه این دوستان غذای خوشمزهای را در فضای آزاد امتحان میکند و از آن بسیار لذت میبرد، علاقهمند میشود درباره کشور آنان و شرایط زندگیشان بیشتر بداند. همچنین، با توجه به اینکه میداند دولت ایالات متحده و متحدان ناتویی آن در افغانستان مستقر شدهاند، مایل است از زبان آنان درباره این موضوع و اوضاع افغانستان آگاهی بیشتری به دست آورد.
این داستان به سالهای آغازین قرن بیستویکم میپردازد.
( گفتمان در باره دموکراسی و پیاده شدن آن در افغانستان )
……. چند تا از بچه ها هم زمان از آشنایی با استاد خوش وقتی خود را اظهار کردند.
غذا خوردن به پایان رسیده بود که استاد هانس به فکر کولی افتاد و کمی پریشان شد که با او چه کند. از جا برخاست و کولی را با خود به دور برد که به اصطلاح برون گردشی کند. بعد او را کنار آب برد که از تشنگی برون آید. یکی از بچه ها استاد و سگش را همراهی می کرد. در برگشت، آقای هانس با لبان خنده در پهلوی ما نشست. اظهار کرد که:
– شما آدم های مهمان نوازی هستید. به راستی من چنین انتظاری نه داشتم. اما حالا خود را آرام احساس می کنم.
حامد برایش توضیح داد:
– شاید شنیده باشید یا نه که، در کل افغان ها در خصوصیت شان مهمان نوازند. فرقی نه می کند در وطن خودشان باشند و یا در برون از آن. این خصلت را همیشه با خود دارند. اما با دشمن شان که وطن شان را در خطر اندازند، مهمان نوازی نه می کنند. برعکس از آنان به گونه دیگری پذیرایی می کنند. همان طور که وزیر اکبر خان کرده بود و پسان ها امان الله خان و در مجموع افغان ها. داستان شجاعت افغان ها را در جنگ های سه گانه با انگریز ها، منظور من بریتانیایی ها هستند که سخت از افغان ها شکست خوردند که نه می شود در چند جمله و یا در کوتاه زمان به شما قصه کنیم. اما متأسفانه حالا که وضع جهان تغییر کرده، وطن ما، با آن همه رشادت ها و قهرمانی هایش، امروز پایمال قدرت های بزرگ شد و سخت در وضع بدی قرار گرفته است. ممکن شما از وضع وطن ما آگاه باشید، که حتمن استید.
آقای هانس سرش را به تکرار شور می داد. در آخر گفت:
– من از وضع وطن شما هم آگاهی دارم. متأسفم… من چیزی گفته نه می توانم. -پس از مکث کوتاه مدت- اما تا جایی که می دانم، حالا ایالات متحده و چند کشور اروپایی وطن و مردم شما را از دست طالبان رهانیدند. شاید همان طور که آنان ادعا دارند، کشور شما رو به ترقی برود و دموکراسی را برای تان عه، عه… دموکراسی می دهد.
علی باز هم جای خالی گفته استاد را پر کرد:
– شاید منظور شما دادن هدیه یا تحفه برای افغان هاست!
– آها بلی… بلی بلی، برای شما دموکراسی یک تحفه با ارزش است.
در این جا حامد به سخن آمد:
– جناب استاد، به نظر شما، و یا در حقیقت خواست امریکا اینست که دموکراسی یک شی است و می شود آن را به کسی و یا به کشوری تحفه داد؟ تا جایی که ما در این جا از وطن خود خبردار می شویم و نیز دوست و قوم خویش ما به ما خبر می دهند، امریکا و یارانش، دو چیز بسیار خطرناک را به کشور و مردم ما، اگر بگوییم ٬٬تحفه!!٬٬ داده است، غلط نه گفته باشم. در این شش-هفت سال اخیر با موجودیت امریکا و کشور های دوستش، یکی از آن تحفه این است که؛ کشت و زرع کوکنار و توسعه آن به جای کشت گندم و سایر محصول های خوراکی، به حد زیادی بلند رفت. و دیگر اینکه؛ به جای دموکراسی، مافیای قدرتمند و زورگو در برابر مردم بیچاره افغانستان قد علم کرد و سراسری شد. و این مافیا که با مافیای کشت و فروش تریاک و هروئین جهانی هم دست شده اند، روز و روزگار مردم مظلوم ما را به آشفتگی کشانده اند. ما زیاد می شنویم که مردم می گویند؛ ما نه دموکراسی کار داریم، نه این زور گوها و قُلدُر ها را که همه چیز را از مردم می ربایند و به زور می گیرند. ولی در رادیو ها و تلویزیون ها از گفتار زیاد در مورد دموکراسی به هر شکلی که است، حنجره های شان به درد می آید. اما مردم ذره یی هم نه دموکراسی دارند و نه مفهوم دموکراسی را می شناسند. در اداره های دولتی، رشوه و پول گرفتن از مردم به خاطر یک امر بسیار ساده، به کار روزمره تبدیل شده است. اگر دموکراسی باشد، خواست مردم باید به یک شکلی برآورده شود. غوغای مردم به هوا بلند است، ولی کسی به دادشان نه می رسد. همه به یک دیگر به شوخی می گویند ٬٬منتظر دموکراسی باشید، وضع تان خوب می شود!٬٬ از برون شنیدن یک مساله است و در درون کشور ما به آن گونه اش طور دیگریست. ما یک ضرب المثل داریم که می گویند؛ ٬٬شنیدن کی بود مانند دیدن٬٬ شما تا مردم ما را نه شناسید و کشور ما را از درون نه بیند، مشکل است قضاوت کنید.
– شاید در آینده وضع وطن تان خوب شود. ممکن مردم به آرامی به دموکراسی آشنا شوند. باید آنان را یاد بدهند که دموکراسی خوب است.
– چگونه یاد بدهند که دموکراسی چه است؟
– باید از مکتب شروع شود. استادان باید این وظیفه را به دوش گیرند. از راه تلویزیون تبلیغات شود. در روزنامه ها و مجله ها، مقاله ها نوشته شود و بسیار راه های دیگر هم پیدا شود…
– آیا شما همین طور فکر می کنید که مردم به دموکراسی آشنا می شوند؟
– بلی، راه بسیار خوب است.
– استاد پس بیا از ما بشنو که چگونه کشوری داریم. اول از شما می پرسم که همین چیز هایی را که شما گفتید، کی ها باید انجام دهد و یا بهتر بگویم که مسؤول آن کیست؟ کی باید از آن وارسی و نظارت کند؟
– دولت، حکومت، مردم روشنفکر.
– استاد محترم، این دو تای اولی را که شما یاد می کنید، اینان خود مفهوم دموکراسی را نه می دانند. اگر هم بدانند، برای مردم نه می خواهند، چون به ضرر شان تمام می شود. خیلی خوب، حالا من به شما می گوییم که چگونه دولتی داریم و در حکومت آن چه آدم هایی برقرار شده اند. اینان یک مشت آدم هایی هستند که پیشتر برای شما گفتم با مافیای جهانی در فروش و قاچاق تریاک و مواد مخدر یک جا مشغول و همکارند. پس دموکراسی را چه کنند! آنان فقط برای خودشان آزادی عمل و دموکراسی می خواهند که بیشتر پول در بیاورند. به نظر من، برای پیاده کردن و به کرسی نشاندن دموکراسی، و برای تأمین آن لازمست تا در پهلوی قانون اساسی کشور ضمیمه هایی جا داده شود… به طور شوخی یک چیزی برای تان می گویم؛ اگر در شرایط وطن ما دموکراسی باشد، پس برای تمام قاچاق بران مواد مخدر در افغانستان نیز باید دموکراسی و آزادی عمل باشد. در این روزگار تعدادی از مردم عادی هم دست به قاچاق مواد مخدر می زنند، امّا از سوی نیرو های دولتی به نام ٬٬قاچاق بر!٬٬ دستگیر و به زندان می افتند. پس دموکراسی! و آزادی! در قاچاق هروئين برای همه گان نیست. بلی، یعنی تنها حکومتی ها و دولت پشتیبان آن که یکی اند، فقط برای خودشان این آزادی عمل را می خواهند. این را به رسم شوخی گفتم. دیگر این که گفتید روشنفکر. به یاد دارم که پس از سقوط طالبان، همین دولت و حکومت کنونی از تمام کارشناسان و روشنفکران در برون از افغانستان دعوت کردند به وطن برگردند و در بازسازی آن اشتراک کنند، کمک شوند. اما همین که روشنفکران کارشناس به وطن برگشتند و خواستند با صداقت کار کنند، تعداد زیاد شان نه توانستند بیش از یک سال در آن جا ماندگار باشند که کار کنند. چون صادق بودند و راه چاره را به مردم نشان می دادند که به مذاق همین دولت و حکومت برابر نه بود، همه با نومیدی برگشتند. -اشاره به سعید- بلی، همین دوست ما رفت و نه توانست بیش از ده ماه در کشور خودش تاب بیاورد و برگشت. یک عده یی آن جا ماندند که آنان نیز کیسه های خالی خود را پر کردند و برگشتند. فقط انگشت شماری آن جا برقرار ماندند، مثل آن اِلِیت بالایی که در چوروچپاول مشغول بودند، هم دست شدند و بیشتر سازگار و ماندگار شدند.
خواستم یک چیز مهم دیگر را نیز برای تان بگویم که، وطن ما یک کشور اسلامی است. به اصطلاح، ٬٬دینداران!٬٬ روی کار آمده اند. قانون اساسی کشور ما برپایه اساسات دینی و شریعت اسلامی تدوین شده و سایر قانون ها نیز نه می توانند در واقع با دموکراسی هم گرایی داشته باشند. اگر در بعضی ماده ها از آزادی نام برده شده، آن هم برای همان سران مذهبی و همان اِلِیت دولتی است. مردم هیچ گاه نه می توانند از دموکراسی بهره برند. اگر در رسانه های گروهی هم چیزی از دموکراسی بگویند، بیشتر مردم ما بی سوادند و از تبلیغ رسانه یی هم چیزی درک کرده نه می توانند. اگر عده ای به خواهند پیشنهاد هایی در مورد دموکراسی داشته باشند و آن را به مرجع مربوطه ارایه کنند، پیشنهاد ها در گوشه یی از میز گذاشته شده و فراموش می شود. اگر کسی در مورد آن اصرار کند، بر وی می خندند و او را آدم خنده دار و مسخره می نامند. این است داستان مردم ما و به اصطلاح روی آوردن به سوی دموکراسی و استفاده از آن در این هنگامه!
– شاید مشاوران امریکایی و از کشور های دوست شان برای مردم شما کمک شوند!
– به راستی شما چنین فکر می کنید؟
– بلی، می تواند چنین شود.
– استاد، باز می خواهم یک چیز روشن دیگر را برای شما یاد کنم. مردم آزاده افغانستان از تمام کشور های بیگانه نه تنها خاطره خوش نه دارند، بل آنان را هم چون دشمن می شناسند. در سال ها پیش انگلیس ها را از وطن شان راندند، همین چند سال پیش روس ها را نیز از وطن ما برون کشیدند. حالا یک گروه زیادی از کشور های بیگانه در وطن ما جا خوش کرده اند و تا جایی که مردم ما گویندِ با همان گروه مافیای افغان در چورو چپاول وطن ما پرداخته اند. حتا کشور همسایه جنوبی ما، که مردم ما از دولت آن کشور نفرت دارند، به چپاولگری در کشور ما مشغول اند. این کشور همسایه، به ملیون ها و ملیون ها از وطن ما دزدی کردند، طبیعت کشور ما را خراب ساختند، بسیار جنگل و درختان پرثمر ما را دزدیدند و آن جا ها که نه توانستند بدزدند، جنگل ها را آتش زدند و خرابی زیادی به بار آوردند. کشوری که ایالات متحده به آن سالیانه کمک مالی صدها ملیونی می دهد… بلی، همین حالا زیر سایهِ کمک! های کشور هایی که شما می گویید، آیا دموکراسی را برای مردم ما تحفه می دهند؟ خیر… فقط مشکل بیشتر به میان می آورند. شاید شما خودتان بعد از مدتی، اگر به رویداد های وطن ما علاقه گرفتید، خواهید دید که این کشور های با اصول دموکراسی و لیبرالی برای وطن ما چه ارمغانی به جا خواهند گذاشت. ما هیچ گاه از این کشور های بیگانه انتظار خوبی برای وطن خود نه داریم.
– چرا شما این قدر بدبین استید. شما فقط انتظار به کشید، همه چیز خوب می شود. کشور های غربی، به خصوص امریکا کشور ثروتمند است. به کشور شما زیاد کمک می شود. من شنیده ام، چند وقت پیش، پنجاه ملیارد دالر به شما کمک کرد. سال پیشتر هم چند ملیارد کمک کرده بود. شما صبر داشته باشید، در آینده همه چیز ها خوب می شود.
آقای هانس به ساعتش دید. زمان، نُه بجه و چهل دقیقه شام بود. تا این هنگام هوا هنوز روشن بود و به راحتی چهره ها دیده می شد. وی در مورد سگ ش کولی اظهار ناراحتی کرد. کولی به فاصله کمی از صاحبش به روی زمین لمیده و در ظاهر به خواب بود، ولی گاه گاهی به صاحبش و دیگران می دید ]]و بعد سرش را روی پاهایش می گذاشت و چشمانش بسته می شد. این عمل او چند بار تکرار شد. شمس از آقای هانس پرسید:
– من یک تکه یی دارم که اگر خواسته باشید بالای کولی بگذارید که سردش نه شود.
– ممنون که گفتی. بعد از این ساعت هوا سرد می شود. چون کولی در داخل خانه می خوابد، این جا برایش سرد است.
شمس از جایش برخاست و آن چه را گفته بود آورد و بالای کولی هموار کرد. آن سگ هوشیار با حرکت و صدای خاص خودش، از شمس سپاسگزار شد. این را صاحبش آقای هانس به وی گفت. پس[[ … شمس آمد، در مقابل استاد هانس نشست و با خواهش و اجازه از وی و دیگران خواست از استاد پرسشی کند:
– استاد، من می خواهم از شما به پرسم که؛ چندی پیش از راه انترنت در مورد جنگ های تریاک بین دولت بریتانیا و کشور چین مطالبی خواندم و آگاه شدم. دولت بریتانیا تریاک را که در کشور مستعمره شان در هندوستان کشت می شد و کمپانی های بریتانیایی آن را به چین می بردند و می فروختند، سود بسیار زیادی هم به دست می آوردند، بلی، سود خیلی فراوان. این را به خاطری می گویم که همین حالا از وطن ما، طور پنهان وهم به گونه آشکارا، تریاک که به هروئین تبدیل می شود و سود زیادی دارد، در ظاهر به طور قاچاق بیرون می شود. این که به کدام کشور می رود مهم نیست، ولی همه میدانند که سود صدها ملیاردی را برای آنان دارد. در آن وقت هم برای بریتانیا سود هنگفتی به دست می داد. دوبار جنگی به نام جنگ تریاک به راه افتاد که هزاران چینایی مظلوم کشته شدند، ولی بریتانیا پیروز جنگ شد. سوال من این است که امروز باز هم همین کشور، یعنی بریتانیا به وطن ما آمده. این ها هم با تریاک سروکار دارند. اما شرایط امروز مثل آن دو-سه قرن پیش کشور چین نیست. آیا کشور انگلستان امروز در پهلوی کشور های دیگر برای کشور ما افغانستان، دموکراسی را ایجاد خواهند کرد؟ گرچه در ظاهر وطن ما آرام است و مردم بیچاره و به دور از مفهوم ٬٬آزادی٬٬ و ٬٬دموکراسی٬٬، به دُهل این کشور ها می رقصند، آیا ما ٬٬منتظر دموکراسی!٬٬ باشیم؟… و یا شاید یک تعداد زیاد مردم ما هم تریاکی و هروئینی شوند. مثل آن زمان چین که نزدیک به نصف نفوس شان تریاکی و علیل شده بودند؟ نظر محترم شما را می خواهم بدانم.
آقای هانس که از پرسش های غیرمنتظره و پرچالشِ بچه ها به اصطلاح کلافه شده بود، و در حقیقت فهمید که در این حالت نه می توانست یک تنه با چند نفر درس خوانده حریف شود، مشکل خود و کولی را در میان گذاشت:
– خیلی خوش می شدم که بیشتر با شما صحبت کنم. موضوع بسیار خوب و جالب بین ما و شما بود. حالا من باید بروم. کولی هم ناراحت است. گرچه من در تعطیلات خود هستم، اما ایکاش می توانستم یک بار دیگر صحبت های خود را با شما ادامه دهم. حالا عذر می خواهم.
بعد از سه روز استاد فلسفه آقای هانس برای بار دوم مهمان این دوستان شد. پس از پرس و جوی معمولی، آقای هانس بدون اتلاف وقت، سوال هایش در باره وضعیت سیاسی و فرهنگی مردم و وطن ما را به خاطر آشنایی بیشتر طرح کرد. روی استاد هانس به سوی حامد بود که در دیدار اول از او بیشتر شنیده بود. حامد خود را جا به جا کرد و به سخن آمد:
– شما استاد آن روز در مورد مسأله سیاسی، یعنی در مورد آمدن کشورهای غربی در وطن ما یاد کردید. من می توانم با جرأت و روشن بگویم که آمدن این کشور ها در وطن ما، یک نوع تجاوز به کشورما بود. مثل روس ها. و از ما پرس و جو کردید. من می توانم در مورد همان مطلب هنوز هم بیشتر برای تان روشنی اندازم. در مورد وضع اجتماعی و فرهنگی کشور ما باید به روز ها گپ بزنیم. اما من می خواهم که از وضعیت امروزی وطنم برای شما قصه کنم.
استاد پروفیسور پس از روشن شدن گفته های حامد، سرش را شور داده، واکنش نشان داد:
– بلی بلی، من آن روز با شما در همین مورد گپ می زدم. بلی، پس می خواهم باز هم از شما به پرسم که چرا دموکراسی در وطن شما مورد پذیرش نیست؟ مشکل اصلی در کجاست؟ دموکراسی برای تمام مردم، در تمام کشور ها یک اصل مهم است. این را کشور های زیاد که درغرب هستند، که این یک تمایز جغرافیایی در نقشه جهان است، زیاد پیروی میکنند. به نظر من چرا کشور هایی، مثل کشور شما نه می خواهند از مزایای دموکراسی بهره برند. آیا کدام مشکل اساسی وجود دارد؟ من می خواهم از زبان شما بدانم!
– برای شما استاد آن روز هم شرح دادم که آیا دموکراسی در کشور ما، در افغانستان با آن وضعیت اجتماعی-اقتصادی می تواند جایی داشته باشد؟ گرچه من منحیث یک آدم دانشگاهی و تا اندازه یی روشنفکر، آرزوی پیاده شدن دموکراسی در وطنم را دارم. اما ایکاش عملی می شد. چرا این گپ را می زنم. شما باید یک واقعیت را در مورد وطن ما بدانید؛ اینکه سواد در وطن ما بسیار پایین است. من رقم روشن برای شما داده نه می توانم. اما آن کسی که با سواد در خواندن و نوشتن هم باشد، دانستن بسیار گپ ها برای وی، مثلن دانستن مفهوم دموکراسی برای وی مشکل است. می دانید چرا؟ چون سواد سیاسی، سواد اقتصادی، سواد فرهنگی، سواد اجتماعی-معاشرتی و حتا سواد اخلاقی، کوتاه این که سواد این چنین مسایل و درک آن در وطن ما بسیار پایین است. در اصل، درک دموکراسی دانش بالا کار دارد. به طور مثال از سواد سیاسی برای تان می گویم که؛ امروز بیشترین مردم ما از سیاست چیزی نه می دانند که با کی و حتا با چه چیزی چگونه رفتار داشته باشند، چه رسد که در مسأله ملی در داخل کشور با یک دیگر چه روشی در پیش گیرند، و همین گونه با خارجی ها. دانستن مسایل سیاسی و پرداختن به آن به شیوه شاید و باید، تجربه فراوان و دانش خاص در یک جامعهِ پیشرفته کار دارد، نه در یک جامعهِ تقریبن ارباب-رعیتی. در عرصه اقتصادی، این که وضعیت اقتصاد کشور چگونه باید باشد، و چه شیوهِ اقتصادی را برای پیشرفت کشور به پذیرند، هیچ گونه آشنایی نه دارند. در حالی که شما خوب می دانید اقتصاد شالوده و پایه اساسی هر کشور است که در وضعیت کنونی ما هنوز در نخستین پیچ مسایل اقتصادی بغرنج جهان قرار داریم. بگذریم از دیگرایش. پیاده شدن دموکراسی در وطن ما، راه بسیار درازی دارد که باید به پیماید. چرا شما دموکراسی را خوب می شناسید و از آن خوب پیروی می کنید. چون درک درستی از آن دارید و زندگی تان خوب و آرام می گذرد؟ چون شما درکشورتان، اگر اشتباه نه کنم، ۹۹ در صد با سواد دارید. از آن سواد های گوناگون که من برای شما شمردم، برخوردار هستید. ببینید، وطن ما با شما از کجا تا به کجا، از زمین تا به آسمان تفاوت دارد.
حامد لحظه یی خاموش ماند. در این ضمن آقای هانس رو به حیدر کرد و گفت:
– سخنان من را برای دوستت بگو. بگو که چرا شما زیاد در این مورد متأسف هستید. چرا خوش بینانه برخورد نه دارید به دموکراسی. دموکراسی که در کشور های غرب است، بسیار جنبه های زندگی مردم را درکشور های شان ساده و راحت می سازد. مشکل اصلی را برطرف می کند. و اگر آن در کشور شما مورد پذیرش قرار گیرد، بسیار خوب خواهد بود.
حامد به حیدر گفت که برای استاد توضیح دهد:
– شما در کشوری زندگی می کنید که کمتر با مشکل مثل کشورهای درگیر با مسأله سیاسی و شاید اجتماعی و اقتصادی رو به رو هستند. کشور شما سوئیس، یک کشوری از نظر اقتصادی و از نظر داشتن کارشناسان نخبه در رفع دشواری های اجتماعی و دیگر چیزها بسیار غنی است. بسیار انسان های آشنا و دانا به همه چیز، و آدم های خردمند برای رفع مشکل اقتصادی کشور و آشنا به فرهنگ پرغنای خود تان را دارید. می توانید با شناختنی که سالیان زیاد است و با آن آشنا هستید و عادت کرده اید، زندگی تان را برای خودتان راحت سازید. در وطن ما چنین نیست. اگر من در مورد فرهنگ اجتماعی-اقتصادی وطن خود برای تان بگویم، نه فقط ساعت ها، بل روز ها هم کم است. بیایید از همین دموکراسی برای تان بگویم. اما پیش از همه گپ ها یک چیز را برای شما بگویم که خود شما نیز از آن شناخت دارید. آن، اینکه سیاست خارجی هر کشور، ادامه سیاست داخلی همان کشور است. اگر دولتی در درون کشور خود رفتار مطابق با دموکراسی داشته باشد، یعنی مردم آن کشور به طور واقعی از دموکراسی اصیل برخوردار باشند، مناسبات و رفتار شان را در چوکات قانون عیار سازند، آن دولت در برون از کشورش هم با برخورد های ملایم با کشور های دیگر رفتار خواهد داشت. من آن نظر شما را که گفته بودید، این وظیفه دولت، حکومت و روشنفکران است، موافقم. هنگامی که من در دانشگاه درس می خواندم، این را فهمیدم. بعد ها خودم هم در موردش تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که؛ آن دولتی که در داخل کشور خودش مشکلی دارد و با ناهنجاری های زیاد رو به روست، پس در برون از کشورش هم مشکل زیاد دارد. یعنی واقع بینانه برخورد نه می کند و اگر درست گفته باشم، خصمانه برخورد می کند و آن دموکراسی به اصطلاح به کار گرفته را در کشور دیگری درست در عمل پیاده نه می کند.
– از شما آقای حامد می پرسم که منظور شما از این گفته های تان چیست؟ من می خواهم که روشن تر بدانم؟
آقای هانس به طور جدی این پرسش را از حامد به پیش کشید. حامد به این فکر افتاد که گویا آقای هانس سخنانش را درست نه فهمیده است. به همین علت از حیدر خواست از وی به پرسد که؛ آیا گفته هایش را درست نه فهمیده یا چطور! پس از برگردان گفته های حامد به آقای هانس، استاد فلسفه اظهار داشت که همه را خوب فهمیده. اما منظور گفته های حامد را درست درک نه کرده است. حامد به تکرار گفته هایش، با جمله های ساده به توضیح مقصدش پرداخت:
– شما می دانید که کشورهای مشمول ٬٬ناتو٬٬ در گذشته های دور، اما نه همه شان، در کشورهای آسیایی، افریقایی، در امریکای جنوبی یا امریکای لاتین به طور مستقیم یا غیر مستقیم، مستعمراتی داشتند و دارند. از آن کشورها بهره برداری زیاد کردند. آن کشورها همیشه زیر اداره سیاسی-نظامی و حتا فرهنگی کشور ایالات متحده و چند کشور اروپایی قرار دارند. تا جایی که من خبر دارم، در برخی از این کشور ها با مشوره و یا به طورعمد، شیوه بردگی بالای مردم تحمیل می شود. من از شما می پرسم که آیا آن کشور ها آزادند و یا هنوز زیر تسلط دولت های قوی مثل ایالات متحده و تعدادی از کشور های اروپایی قرار دارند. اگر آزادند، پس چرا در اکثر این کشورها، پایگاه های نظامی دولت ایالات متحده هنوز هم پابرجاست. چرا ایالات متحده در امور داخلی بسیار کشورها دخالت مستقیم دارد. این کشور ها که زیر تسلط اقتصادی و حتا فرهنگی ایالات متحده قرار دارند، آیا آزادند؟ آیا دموکراسی در آن کشور ها استقرار دارد؟… من از کشور خودم می گویم؛ چرا ایالات متحده همراه با کشور های دوستش برکشور ما، در امور داخلی آن دست دارد و امر و نهی می کند؟ آیا این حرکت ایالات متحده در کشور ما، از دموکراسی آن قدرت بزرگ نمایندگی می کند که؛ دموکراتیک است یا کدام… یا کدام معنی دیگر دارد! من و دوستانم که در پهلوی شما هستیم، این طور فکر نه می کنیم. اگر شما نظر بهتری داشته باشید، منتظر توضیح شما هستم.
استاد هانس لبخندی زد و سرش را به علامت موافقت با گفته های حامد شور داد. پس از تأملی به سخن آمد:
– آنچه را در مورد این اصل که گفتی، به کلی موافقم… ولی این نه می تواند که برخورد یک کشور بزرگی به مانند ایالات متحده با کشور شما باشد. این کشور با آزاد سازی دولت شما و مردم شما از دست طالبان که به گفته آن روز شما، نماینده قرون وسطایی هستند، شما را نجات دادند. و حالا هم می کوشند که تغییر زیاد در نحوه زندگی مردم شما، با آوردن دموکراسی که تمام مردم شما از آن بهره برید و در تغییر از وضعیت قبلی به وضعیت بهتر برگردید. به شما کمک می کند. راه و چاره آینده کشور شما را به شما نشان می دهند. باید مردم شما با آنان همکاری داشته باشند. آیا این طور نیست؟
– آقای استاد، من هم در مورد این که مردم ما با شیوه و آیین دموکراسی بتوانند رابطه خوب و بایسته را برپایه نورم های پذیرفته شده، با ایجاد اوضاع و محیط بهتر برای زندگی خوب و مرفه مهیا سازند، به کلی موافقم. بلی، دموکراسی تا جایی که می دانیم، شرایط سهم گیری مردم یک کشور را به خاطر آینده شان در عرصه های گوناگون برآورده می سازد. تمام مردم، از قشرهای گوناگون در بخش های مختلف اقتصادی، اجتماعی و هم چنین فرهنگی می توانند در بهبود آینده کشور شان سهم فعالانه به گیرند. در شرایط استقرار دموکراسی مردم این حق را دارند که خواسته های شان را به مقامات معین دولتی ارایه دهند و خواستار عملی شدن آن باشند. آزادی گفتار و نوشتار، آزادی راه پیمایی و تظاهرات داشته باشند که خواسته های شان را آن چه در دل دارند برون کشند. سازمان ها و انجمن های شان را به وجود آورند. اگر کسی بدون موجب مورد تعقیب قانونی قرار می گیرد، به تواند آزادانه به کمک وکیل مدافع، به طور حقوقی از خود دفاع کند. اما در وطن ما، متأسفانه مردم هنوز از این شیوه داد خواهی و نحوه به کاربرد آن آگاه نیستند. این زمان زیاد کاردارد تا به آن آشنا شوند… امّا… بلی این جا امّایی وجود دارد که این دموکراسی چگونه می تواند در کشور عقب نگهداشته شده و ناتوان ما، کشور افغانستان پیاده شود. کشورهای قوی از سالیان بسیار دور همیشه کشور ما را زیر فشارهای گوناگون سیاسی، اقتصادی و هم چنین فرهنگی که در این مورد اخیر باز بیشتر برای تان شرح خواهم داد، قرار داده و می دهند. بلی، فشارهای گوناگون از سوی بریتانیای کبیر! در دو قرن پیش، پسان ها کشور بزرگ اتحاد شوروی، به اصطلاح ٬٬دوست و همسایه بزرگ شمالی!٬٬ ما، و همین اکنون به گفته شما ایالات متحده با دوستان اروپایی با دموکراسی های شان! که ما می گوییم، کشور ما را اشغال کرده اند، اینان کشور ما را ناتوان ساخته اند، از هر نگاه. بلی… بلی، در آن زمان ها، دولت ها و حکومت های آن وقت ها، شاهان و امیران ما، یعنی از دو قرن پیش نه می توانستند چیزی انجام دهند، چون زیر اداره و ارادهِ بریتانیایی ها قرار داشتند. و نیز نه می خواستند برای مردم بیچاره وطن خدمتی انجام دهند. آنان فقط به فکر خودشان و حفظ سلطنت و مقام شان بودند… قرار دادهای اسارت بار بالای چند امیر در اواخر قرن نوزده (۱۹) به آنان تحمیل شد که برپایه آن بین کشور ما و کشور همسایه جنوبی ما، سال ها کشمکش، البته برپایه همان سیاست ٬٬تفرقه انداز و حکومت کن٬٬ بریتانیا ادامه دارد. و این از بیش از صد سال پیش، در زمانی که هنوز کشور و دولت امروزی پاکستان تشکیل نه شده بود، به خاطر ایجاد تفرقه، یک خط مرزی نام نهاد به نام ٬٬دیورند٬٬ عرض اندام کرد که در پی آن دشمنی دیرین سال بنیاد نهاده شد و تاکنون ادامه دارد. و این خط نام نهاد به مثابه یک تصورِ خصمانه در ذهن هر یک از وطن داران ما به جا گذاشته شده است. به ویژه در همین سال های اشغال کشور ما از سوی امریکا و یارانش، منجمله کشور همسایه جنوبی ما که بیش از دوهزارو پنج صد (۲۵۰۰) کیلو متر مرز مشترک داریم، به منظور تفرقه بیشتر بین ملیت های ساکن افغانستان، یک برنامه پیریزی شدهِ پنهانی و موذیانه به راه انداخته شده است. شما میدانید که یکی از سیاست های موذیانه کشور های غربی در همین به هم اندازی مردم کشورهاست که می خواهند آنان را ضعیف و محتاج خود به سازند. شاید شما جنگ های قومی و کشتارهای بی شمار را در کشورهای افریقایی دیده و شنیده باشید. و این روشن یک روش و پلان پیریزی شده است. این سیاست در هرجایی که باشد با دموکراسی و مفهوم آن در تضاد و ناسازگاری قرار دارد. بلی، از آن زمانه ها تا کنون با برنامه های پیریزی شده ی به هم اندازی اقوام و ملیت های مختلف، نه می توان سخنی از دموکراسی به زبان آورد. یعنی اگر بگوییم از دو سدهِ پیشین تاکنون در کشور ما، در کشوری بسیار متفاوت با کشور های اروپایی، که شاید در این جا هم در آن زمان دموکراسی هنوز خوب رایج نه یافته بود، نه می توان از دموکراسی حرف زد. اگر از همین سال های اخیر یاد شود، یعنی پس از سقوط دادن طالبان، این رهبران کنونی را شما باید خوب بشناسید که کی ها هستند. پیش از طالبان، گروه های جهادی که به وسیله همین دولت ایالات متحده پشتیبانی می شدند و برضد یک دولت دموکراتیک که تازه رویکار آمده بود، آنرا از میان برداشتند، و همین جهادی ها را به قدرت رساندند. پسان دیدند که جهادی ها با هم کنار نه می آیند، آنان را به وسیله همین طالبان سقوط دادند، و حالا باز جهادی ها را رویکار آوردند و تازه به این فکر افتادند که؛ آن طالبان نمایندگان قرون وسطایی بودند و نه می بایست در این زمانه رویکار آیند و حکومت کنند. و این از سوی کشورهای به اصطلاح ٬٬صادر کننده دموکراسی!٬٬ یا به گفته شما، ٬٬تحفه!٬٬ بالای وطن ما تحمیل شد… از کجا که شاید در آینده برنامه های دیگری رویدست داشته باشند. کی می داند، شاید!… و ما متلی داریم که می گویند؛٬٬از بد بدترش توبه٬٬.
آقای پروفیسور، ساده یک چیز را به طور مثال برای تان عرض می کنم. چندی پیش قرارداد خرید برق از کشور همسایه شمال ما، با کشور تاجیکستان بسته شد. لین این برق از شمال به سوی جنوب کشور ما کشیده می شد. بخشی از این لین برق و پایه هایش از یک ولایت مرکزی وطن ما می گذشت که در آن ولایت، ملیتی به نام هزاره ها از زمانه های بسیار قدیم بودوباش دایم دارند و در درازنای بسیار سالیان زیاد، شاهان و حکومت های شان برای این مردم هیچ کاری نه کردند و زیر ستم هم قرار داشتند. حکومت جهادی نه می خواست این ولایت صاحب برق شود. آنان هم حق برابر با دیگر ولایت ها و ملیت ها داشتند. اما صاحب برق نه شدند.
آقای هانس دست خود را بلند کرد و از حیدر خواست که به حامد بگوید:
– شما خوب شروع کردید و هم می خواستم در مورد مردمان و اقوام مختلف کشور شما بیشتر معلومات به دست آورم. اما نه دانستم که حالا چرا شما می خواهید مساله برق درکشورتان را با دموکراسی آمیخته سازید؟ مساله برق در کشورتان یک مسألهِ اقتصادی است. آیا با دموکراسی هم ارتباط دارد؟ لطفن برایم روشن سازید.
حامد برای حیدر گفت که من جمله هایم را کوتاه و مختصر می گویم، و تو شمرده شمرده و روشن برای آقای هانس بگو… بگو که:
– جناب پروفیسور، من یک مثال از همان کشور ایالات متحده برای تان می گویم، پس شما آن را در مقایسه با کشور مان بدانید، چون به فکر من هردو یکسان است. در سال ها قبل، مردم ایالات متحده، می توان گفت که، مردم عادی آنان منظور منست، یک زندگی نسبی آرام داشتند. بلی، زندگی مردمان زحمتکش و کارمندان، یعنی طبقه کارگر و قشر متوسط جامعهِ امریکا روز به روز بهتر می شد. اما از سال های نوزده-هشتاد (۱۹۸۰) به بعد زندگی شان رو به خرابی رفت. بسیار کارگران به علت های مختلف بیکار شدند، بسیار کارمندان و نیز معلمان در سرتاسر کشور بیکار شدند. بلی، حتا کارمندان موسسه های مربوط دولت. چرا این گونه شد! خود داستان دیگریست که در باره اش باید زیاد سخن گفت که از حوصله صحبت کنونی ما به دور است. اینان، همه شان در زمان خودش مالیات می پرداختند. در انتخابات کشور، نمایندگان شان را به کنگره می فرستادند که از خواسته های شان دفاع کنند. شما می دانید که نمایندگان کنگره که از سوی مردم رأی به دست می آورند، بیشتر برای کی و در خدمت کی بودند و هستند! من زیاد در این مورد و در مورد انتخاب رییس جمهور که نه به طور مستقیم با رأی مردم به کرسی ریاست جمهوری می نشیند، شرح نه می دهم. می دانم که شما خود بهتر می دانید که چگونه است. اما این نمایندگان و رییس جمهور به نفع طبقه ثروتمند و صاحبان سرمایه کار می کنند. اینان در کلِ جامعه اقلیت کوچکی اند. اما از سوی مردم انتخاب می شوند. در همین بزرگ ترین کشور اقتصاد جهان، ایالات متحده که از دموکراسی دم می زند، صدای مردم به جایی نه می رسد. در حالی که دموکراسی باید برای همه باشد و اکثریت جامعه را در برگیرد. حتا حقوق اقلیت های کوچک محترم شمرده شود. و نیز هم در عرصه موضوع های سیاسی، من خبر دارم که تعداد زیادی از خبرنگاران و مقاله نویسان که به طرفداری مثلن مردم فلسطین، که در سراسر جهان به یک مسأله و یک معضله جهانی تبدیل شده است و در دفاع قرار گرفته اند، از کار خبرنگاری برکنار شده اند. یعنی کوچک ترین صدای حق خفه می شود. اگر در سایر کشور ها، تظاهرات و راه پیمایی ها به طرفداری مردم فلسطین و برعلیه اسراییل به را افتد، در بیشتر کشور های غربی و به ویژه در ایالات متحده، اجازه چنین راهپیمایی ها داده نه می شود. بلی، و دولت ایالات متحده مدام با صدای بلند از دموکراسی دم می زند. من به طور کلی در مورد به کاربرد دموکراسی به نفع مردم آن کشور بی باورم.
بگذریم از آن مدافع بزرگ دموکراسی در جهان. حالا در مورد وطن خودم، که رهبران آن از سوی امریکایی ها برسرقدرت آمدند. و شما این را خوب می دانید که چطور اتفاق افتاد. این هیأت حکومتی بگویم یا نهاد دست نشانده از سوی قدرت بزرگ جهان در وطنم، بدون شک از آقای خود، از ایالات متحده پیروی می کند و به همان گونه با مردم خود رفتار می کند. بلی، بخشی از مردم همین یک وطن واحد، ضرورت به روشنایی و برق دارند که همین دولت رویکار آمده از سوی کشوری که ادعای دموکراسی دارد، از دادن برق که شما می دانید ضروری ترین چیزیست که امروز همه باید از آن بهره مند باشند، ولی این مردم مظلوم از آن بی بهره اند. آیا اینان با دیگر بخش های کشور، یا بهتر بگویم با ملیت های دیگر ساکن وطن ما افغانستان، نه باید حق برابر داشته باشند! البته که این حق را دارند که صاحب برق شوند. اگر دموکراسی که در وطن ما تازه به اصطلاح آغاز شده، این مسأله باید مراعات گردد. بلی استاد، اگر شما این را مسأله اقتصادی می دانید، اما حقوق برابر در سایه دموکراسی باید مراعات شود. در ظاهر طوریست که مردم بی سواد و کم سواد ما این را درک کرده نه می توانند. اما زندگی برای شان یاد داده که برای ضرورت های اولی شان دست به عمل بزنند. بلی، دوبار برای تعیین رییس جمهور پای صندوق های رای دهی رفتند، آن گونه که از طریق رادیو و تلویزیون می شنیدند و می دیدند؛ گویا که دموکراسی در وطن ما استقرار یافته و تمام مردم در رای گیری می توانند بدون تفاوت های ملیتی، زبانی، قومی و جنسیتی برای شخص مورد نظر خود رأی بدهند. خیلی هم خوشحال بودند. همین طور برای نمایندگان شورای ملی وطن که به نام (ولسی جرگه) نامیده می شود. من برای شما می گویم که، رییس جمهور آینده افغانستان پیشاپیش تعیین شده بود. ولی انتخابات و رأی دادن از سوی مردم یک نمایش بود. مردم ما خیلی خوشحال به نظر می آمدند که گویا برای اولین بار در سرتاسر کشور، برای کاندیدای ریاست جمهوری که ٬٬انتخاب!ش٬٬ می کنند، رأی خود را به صندوق انداخته اند. خلاصه یک نمایش کمیدی! از دموکراسی و دل خوش کن برای مردم بی چارهِ بی خبر از وضعیت سیاسی، و در واقع آغاز زمان دموکراسی در افغانستان!!… بلی، رویدادی از سوی کارگردانان مدافع دموکراسی نمونهِ غربی در وطن بسیار عقب مانده شرقی مثل افغانستان. یک نمایش ٬٬اصیل!٬٬ از دموکراسی بود.
یک چیز دیگر را نیز می خواهم در گفته هایم اضافه کنم، اینکه؛ بایسته است تا تمام گروه های فکری که در یک کشور حضور دارند، باید در سیاست سهم داشته باشند. یک زمانی این اصل در وطن ما در یک دموکراسی نیم بند در زمان سلطنت شاه افغانستان به میان آمد و سازمان ها و حزب های سیاسی از آن استفاده بردند و نماینده های انتخابی شان را در پارلمان کشور فرستادند. اما در کوتاه مدتی این دموکراسی نیم بند نیز ازمیان رفت. چون نخستین رییس جمهور ما آن را لازم نه دید و از دیدگاه خودش عمل کرد. پس در آن زمان، حتا در سال های دهه هفتاد میلادی برخی رهبران می دانستند! که دموکراسی برای مردم هنوز زود است وبایست زیر اراده رهبر! باشند.
آقای پروفیسور، من به مقام استادی و شخصیت واقعی شما زیاد احترام می گذارم. و شاید نه من، که به یقین کامل، تمام دوستانم هم به شما احترام می گذارند. -همه دوستان سر های شان را به رسم چتأیید تکان دادند- اما این چیز ها را که به شما گفتم، واقعیت هایی است که نه تنها من، بلکه دوستانم هم به آن باور دارند. زیرا ما از وطن خود آگاهی کامل داریم. اگر به آهسته گی به پیش می رود، این خود مردم ماست که آگاهانه به آینده شان و زندگی آرام آن باورمند اند. چون روشنفکران ما و نیز مردم وطن ما این را دارند خوب درک می کنند، و به آینده امیدوار اند. امروز مردم وطن ما آگاهانه به سوی رشد فکری پیش می روند. ولی اینکه شما کشور خود را در یک سطح بالا، حتا نسبت به بسیار کشور های دیگر می شناسید و باور هم دارید، این را ارقام اقتصادی روشن می سازد. کشور شما، از هر نگاه یک کشور بسیار پیشرفته است. در قلب اروپا با طبیعت بی همتا با سایر کشور ها که ما بی مورد این جا را برای تفریح و آرام ساختن روان خود انتخاب نه کرده ایم. باز هم من از سوی دوستانم می گویم که خوشحالم با شما آشنا شدیم و به اصطلاح درد دلی کردیم. اگر من در برابر شما کمی گستاخی کرده باشم، مرا با بزرگواری تان عفو کنید. چون من نه گذاشتم شما بیشتر سخن گویید.
وقتی گپ های حامد برای استاد برگردان شد، آقای هانس با عجله از حیدر خواست به حامد بگوید که از گفته هایش خیلی ممنون شده است که به کلی حقیقت را به زبان آورده است. گفت به وی بگوید که تاکنون با کسی رو به رو نه شده که این چنین با جرأت و جسارت کامل این گونه سخن واقعبینانه را به زبان آورد. من باز هم می گویم که خیلی خوشحالم که با شما افغان ها در یک تصادف رو به رو شدم و در بحث و گفتگو پرداختیم. اما خواسته های من هنوز برآورده نه شده است. من از همه شما پرسش های زیاد دارم که برای من پاسخ دهید… ادامه دارد.
ت. روشنا