شماره دوم ، سال یازدهم ، دسمبر 2008

- کرشنا مورتی -

عشق و سکس Love & Sex

پرسش: من ازدواج کرده ام و چندین بچه دارم. من کم و بیش عمرم را در پی جویی لذت به هدر داده ام ولی در عین حال از چهار چوب تمدن خارج نشده ام و از نظر مالی نیز موفق بوده ام. اما اکنون من میان سال ام و نه تنها در بارۀ خانواده ام، بلکه در بارۀ مسیر تحولات جهان احساس نگرانی می کنم. من تسلیم ستمگری و یا احساس نبوده و همواره بخشایش و محبت را مهمترین امور زندگی دانسته ام. بدون اینها انسان از مقام انسانی خویش تنزل می کند. بنابراین اگر ممکن است می خواهم از شما بپرسم که عشق چیست؟ محبت باید جزیی از آن باشد، اما همواره این احساس را داشته ام که عشق امری بس گسترده تر است و اگر بتوانیم با هم به پرس و جوی آن بپردازیم، شاید آنگاه بتوانم پیش از اینکه خیلی دیر شود، زندگی ام را وقف امری ارزشمند کنم. من آمده ام تا براستی این موضوع را بپرسم که عشق چیست؟
پاسخ: پیش از اینکه وارد این بحث شویم باید کاملاً روشن سازیم واژه خود آن چیز نیست و تشریح هر چیزی خود آن نمی باشد، زیرا هر مقدار توضیح هر چند که زیرکانه و هوشمندانه باشد، دل را بر بیکرانی عشق نخواهد گشود. باید این موضوع را بفهمیم و صرفاً به واژه ها نچسبیم؛ واژه ها برای مکالمه بکار می روند، ولی هنگامی که از امری غیر شفاهی سخن می گوییم، باید میان یکدیگر همدلی پدید آوریم تا هر دو با تمامی دل و ذهن همان امر را همزمان احساس و ادراک کنیم. در غیر این صورت گفت و شنود ما چیزی جز بازی واژه ها نخواهد بود. فرد چگونه می تواند به این گوهر ظریفی که ذهن قادر به لمس آن نیست، نزدیک شود؟ باید در این مورد با تأمل پیش رویم. آیا می توانیم نخست دریابیم که چه عشق نیست، بعد شاید بتوانیم ببینیم که عشق چیست؟ تنها از طریق نفی است که مثبت خود را آشکار می سازد ولی پیگیری مثبت صرفاً به فرضیات و نتایجی خواهد انجامید که جدایی زا است. شما می پرسید که عشق چیست. ما می گوییم آن را زمانی که بدانیم چه عشق نیست، در خواهیمیافت. هر چیزی که جدایی و تفرقه پدید آورد، عشق نیست زیرا که در آن ستیزه، کشاکش و ستمگری نهفته است.
پرسش: منظور تان ازاینکه می گویید جدایی و تفرقه کشاکش پدید می آورد، چیست؟ منظور تان از آن چیست؟
پاسخ: اندیشه در سرشت خویش جدایی آفرین است. این اندیشه است که لذت را پی جویی می کند و آن را نگه می دارد. این اندیشه است که میل و اشتیاق را پرورش می دهد.
پرسش: آیا می توانید در مورد امیال بیشتر توضیح دهید؟
پاسخ: مثلاً نخست خانه ای را می بینیم و احساس می کنیم که دوست داشتنی است، سپس تمایل مالک آن شدن و از آن لذت بردن در ما پدید می آید و سرانجام می کوشیم آن را به دست آوریم. همه این فرایند هسته ای را ایجاد می کند و این مرکز همانا علت جدایی است. این مرکز همان احساس "من"، است که علت جدایی است، زیرا همین احساس "من"، همانا احساس جدایی است. آن را بنام اِگو و بسیاری چیز های دیگر - من فرود است در برابر من متعالی، می خوانند، اما نیازی به این پیچیدگیها نیست، این بسیار ساده است. هر جا که این مرکز، که همان احساس "من"، است و در کُنشهایش خود را مجزا می سازد، باشد، جدایی و مقاومت نیز هست. و همه اینها فرایند اندیشه است. پس هنگامی که می پرسید عشق چیست، بدانید که عشق از این مرکز نیست، نفرت و خشونت نیز نیست، نفرت و خشونت به هر شکلش.
پرسش: بنابراین در این عشقی که شما از آن سخن می گویید، سکس جایی ندارد، زیرا تمایل در آن جایی ندارد؟
پاسخ: خواهشمندم هیچگونه نتیجه گیری نکنید. ما سرگرم پرس و جو و اکتشاف هستیم. هرگونه نتیجه گیری و فرضیاتی ما را از پرس و جوی بیشتر باز می دارد. برای پاسخ بدین پرسش ما ناگزیریم به انرژی اندیشه بنگریم. اندیشه همانگونه که گفته ایم با اندیشیدن در بارۀ چیزی لذت بخش، آن را با پرورش خیال و تصویر، حفظ می کند. اندیشه است که لذت را ایجاد می کند. اندیشیدن پیرامون کُنش سکس به شهوت بدل می شود که یک سره از کُنش سکس متفاوت است. آنچه که توجه بیشتر مردم را جلب می کند شوق شهوت است. اشتیاق پیش از و پس از سکس شهوت است. این اشتیاق، اندیشه است و اندیشه نیز عشق نیست.
پرسش: آیا سکس بدون تمایل اندیشه، می تواند وجود داشته باشد؟
پاسخ: این را باید خود در بارۀ خویشتن دریابید. سکس نقش بسیار مهمی در زندگی ما ایفا می کند زیرا شاید تنها تجربۀ ژرف و دست اولی است که ما داریم. ما معمولاً روشنفکرانه ویا از روی احساسات دست به همنوایی، تقلید، دنباله روی می زنیم و اطاعت می کنیم. در همه روابط مان جز سکس، رنج و کشاکش نهفته است. این کُنش که تا بدین سان زیبا است و با دیگر کُنشها متفاوت است، ما را به خود معتاد می سازد و در نتیجه برای مان اسارت دیگری پدید می آورد. علت این اسارت همانا درخواست ما برای تداوم آن است که باز کنش مرکز و در نتیجه جدایی آفرین است. آدمی، آن چنان روشنفکرانه، در خانواده، در جامعه، توسط اخلاق اجتماعی و فرقه های مکتبی احاطه شده است که تنها یک کُنش برای مان باقی می ماند که در آن شور و آزادی است. بنابراین ما به آن اهمیت بسیار زیادی می دهیم. اما اگر آزادی در همه جا بود، دیگر چنین اشتیاقی و چنین مسأله ای وجود نداشت. ما بدین وسیله از سکس مسأله می سازیم که از آن به اندازۀ کافی برخوردار نیستیم، یا پس از برخوردار شدن از آن احساس گناه می کنیم و یا اینکه احساس می کنیم که با برخورداری از آن قوانین اجتماعی را زیر پا نهاده ایم. این اجتماع کهن است که جامعۀ نو را آسانگیر می خواند، زیرا برای جامعۀ جوان عشق جزیی از زندگی است. در آزاد سازی ذهن از بندگی تقلید، مرجعیت، همنوایی و فرامین مکتبی، عشق جای خود را دارد ولی دیگر این چنین توان سوز نخواهد بود. از این جا در می یابیم که آزادی برای عشق حیاتی است - نه آزادی طغیان، نه آزادی انجام آنچه که خواهان آنیم و نه برآوردن آزادانه و یا نهانی اشتیاق مان، بلکه آزادیی که پس از ادراک کل ساختار و سرشت این مرکز، فرا می رسد. آنگاه این آزادی همانا عشق است.
پرسش: بنابراین آزادی جواز نیست.
پاسخ: نه، جواز، بندگی است. عشق تنفر نیست، حسادت و جاه طلبی نیست و احساس رقابت با ترس از شکست همراه آن، نیز نیست. عشق خدا و عشق به انسان نیست که باز دو باره جدا کننده است. عشق، عشق به یک نفر و یا عشق به جمع نیست. هنگامی که عشق باشد، شخصی و غیر شخصی، با و بدون هدف است. عشق همانند عطر گل خوشبو است؛ هم یکی و هم بسیاری می توانند آن را ببویند: آنچه که مهم است عطر آن است، نه اینکه از آن کیست.
پرسش: بخشایش در اینجا چه نقشی دارد؟
پاسخ: هنگامی که عشق است، بخشایش نمی تواند باشد. بخشایش هنگامی ظاهر می شود که ما کینه را در دل مان انباشته باشیم؛ بخشایش رنجش است. هنگامی که زخمی در کار نباشد نیازی به شفا یافتن نیست. این بی دقتی است که کینه و رنجش را پدید می آورد، و ما از آن آگاه می شویم و سپس می بخشیم. بخشش جدایی را تشویق می کند. هنگامی که آگاهید که می بخشید، گناهکارید. وقتی که آگاهید که تحمل پذیرید، در حقیقت تحمل ناپذیرید. هنگامی که آگاهید که آرامید، دیگر آرامشی نخواهد بود. هنگامی که تعمداً می کوشید از عشق برخوردار شوید، آنگاه در ستیزه هستید. مادامی که مشاهده کننده ای هست که می گوید "من هستم"، یا "من نیستم"، نشانی از عشق نمی تواند بود.
پرسش: ترس چه نقشی در عشق دارد؟
پاسخ: چگونه چنین پرسشی می توانید بکند؟ هنگامی که یکی باشد، دیگری نیست. هنگامی که عشق باشد، شما قادر به هرکاری هستید.

38


صفحه بعدی***************************** بازگشت به صفحه نخست***************************** صفحه قبلی

به صفحه

1- 2- 3- 4- 5- 6- 7- 8- 9- 10- 11- 12- 13- 14- 15- 16- 17- 18- 19- 20- 21- 22- 23- 24- 25- 26- 27- 28

29- 30- 31- 32- 33- 34- 35- 36- 37- 38- 39- 40