شماره دوم ، سال یازدهم ، دسمبر 2008

- علی پیام -

داستان کوتاه

قطعه ای از بهشت

"نازل" نام کتابی اش ناظر بود و مردم از ریز و کلان "نازل" اش می گفتند. چون به مردم گفته بوده -یک روزی گفته بوده- که در خوابش کربلایی شده و در عالم خواب به زیارت کربلا رفته، بدین خاطر، نازل کربلایی می گفتندش: در بین مردم و دیار و اطراف برای خودش آوازه و شهرت داشت. او کسی بود که در رؤیا سفر کربلا رفته بود. روزی هم که کربلا رفته مو به مو مشخصات زیارت ائمه را پرسیده بودند، او یک یک جواب داده بود، و این برای مردم مسجّل شده بود که این آدم شوخی بردار نیست. آدمی است که جایش در غول بهشت است آن هم در طبقۀ هفتم، لب چشمۀ کوثر.
نازل کربلایی قدر و منزلتش زیاد بود و مردم می گفتند: "مثلاً فلانی گگ زور، زور در کربلا رفته ولی نازل کربلایی، قرار در خانه خود نشسته و کربلایی شده". و مردم می گفتند: "بچه مردگ نظر کرده است". و خوب آوازه دهن به دهن می گشت که پنجه مبارک در پشتش خورده است. همه می گفت: "دیده شده که پنجۀ مبارک در پشتش نقش است، اما این که چه کسی دیده؟ هیچ کس نمی دانست، و هیچ کس نمی دانست که واقعاً چه کسی پنجۀ مبارک را در پشت وی دیده است.
آن روز هوا گرم بود و آفتاب زار می زد. مردم ده از خانه ها و مزرعه ها و کار در سایۀ باغبند، پایین قلعۀ ارباب سکندر نشسته بودند که بابای خدیجه آمد و چهار قدر کرد و دانه های تسبیح را دانه دانه یله کرد و روی خود را به همگی چرخاند:
- امشب نازل کربلایی در بهشت رفته است. بچۀ مردگ هفت طبقۀ بهشت را گشته است. در همان طبقه ای که مخصوص کربلایی ها و حاجی ها هستند، دیده که صد جریب زمین، باغ و ملک به نامش ثبت شده است. خودش دیده که در روی تابلو نوشته بوده که "ملک ناظر کربلایی ولد قربانعلی، شرقاً ملک کربلایی خداداد، غرباً ملک کربلایی حاج رحیم داد، جنوباً جوی عام، شمالاً شارع عام."
یک مرتبه دانه های عرق بر روی همگی زاله گگ زد و همگی مثل این که از یکدیگر خجالت باشند به روی همدیگر خجل نگاه کردند. گویا هر یک شان احساس کمبودی می کردند. و همگی خود را حقیر و شرمسار می دیدند. هر کدام آنها در دلشان می گفتند که فلانی مردگ، آن شب در رؤیا کربلایی شد و دیشب رفته و جای دادش را در بهشت معین کرده است، خوش به حال این طور آدم. مادر بزاید، این طور آدم بزاید! بابای خدیجه گفت که گفت. از وصف جای داد کربلایی نازل در بهشت، از اقبال بلند او و ایمان و بندگی اش. هر یک از بندگان خدا در دل شان قند آب کردند که اگر می شد یک قطعه ای از قطعه های زمین بهشت وی می خرید و هر کدام یک رقم در ذهنش حساب و کتاب کرد، از ریز و درشت.
اصغر ناگهان آرامش مجلس را به هم زد و با رفتنش صحبت های بابای خدیجه کمرنگ شد. اصغر مستقیم از آو خانه تیر شد و خانه اش رفت. از دالان گذشت و تاوخانه که وارد شد، سر صندوق رفت. قفل صندوق شرق باز شد و بندل پولی که از بابت فروش گندم به دست آورده بود، بیرون کرد. پولها را حساب کرد و شمارید.
دم شب، در هوای گاو گم طرف خانۀ کربلایی نازل رفت. دم دروازۀ حویلی کربلایی پیدا شد. قخره کرد، سگ کربلایی عف کرد و از روی دیوار پرید در پیش پای اصغر و دمک زده عف کرد و دمک زد. بچۀ خوردی آمد و سگ را آرام کرد و اصغر ار دروازه یاالله گفته وارد شد. تازه چراغ موشی را داغ کرده بود، روشنی کم سویی چهره های همه را به وضوح نشان می داد. صورت کربلایی نازل با آن ریش بزی و بروت عین دم اسب به روشنی دیده می شد. اصغر، غریبک کرده لب دیدگان چهار قد کرد و مثل گدای گر ملتسمانه گردن کج کرد و گفت:
- از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان کنم، در همین عمر ناچیز خود بندگی خدا را نکرده ام، هر کاری که در کتابها بد گفته شده و ملا ها بد می گویند، کرده ام. خلاصه این که هر کاری بد انجام داده ام. و بعد خجالت زده زمین را نگاه کرد. گویا بغضش آمده باشد گلویش منقبض شد و چهار دورش را دیدکه یک یک با نگاه شان می خواهند بگویند که تو و این کار ها به؟ و سپس بدون این که حقارتی را به خود راه بدهد ادامه داد:
- از شما می شود و از امامان، کاری در حقم بکنید. ثواب دارد، خدا از پل صراط تیر تان کند. خدا بر ملک و منال تان در بهشت اضافه کند.
کربلای لبانش شور می خورد و ورد می گفت. ریش بزی اش بد رقم لپّه می خورد. چهار دور و بر چراغ موشی آدم های ساکت، آدم های سنگی و موحش بودند. حتی بچه ها هم همنوا شده بودند و آرام بازی می کردند. وکربلایی مغرورانه و پدرانه گفت:
- بچیم چه کاری در حق تو می توانم انجام بدهم؟
اصغر ملتسمانه و تحقیر شده گفت:
- شما می دانید که چند من غریب کاری را چند روز پیش فروخته ام و امشب، در این دل تاریکی شب، آمده ام که پیش شما عذر و زاری کنم. بگویم که شما و بادار شما، اگر امکانش است یک قریش از گوشۀ زمین تان را برایم سودا می کردید!
نازل کربلایی، ناس از دهانش پورچ کرد و بعد دندانهای زنگ زده و کرم خورده اش از خمیازه ای که کشید، نمودار شد. گویا خیلی خوشش نمی آمد که از این چیز ها بگوید، بسیار با اکراه گفت:
- کدام زمین؟
و بعد ادامه داد:
- من که زمین سودایی ندارم.
اصغر مثل بچه کسی که سیلی محکم از دست اربابش خورده باشد، خود را جمع کرد و پندی کرد:
- از همان زمینهای بهشت. از همان چند جریب و چند قطعه زمینی که در بهشت دارید. آری از همان زمینها. برایم فرقی نمی کند که هر کجایش باشد. ولو خرابه باشد، هم عیبی ندارد. آن قدر زحمتکش هستم که درستش کنم.
کربلایی، کمی مکث کرد و حالت تقریباً موقرانه و نیمه متکبرانه به خودش داد و از سر تعجب و شگفت زدگی پرسید:
- تو از کجا می دانی که من در بهشت زمین دارم!
که یادش آمد، همین آفتاب غروب خودش از ته دالان دیده بود که معرکه جمع است و مردم آبادی در باغ بند همسایه گرم بگو مگو هستند و بابای خدیجه را دیده بود که پایین می رفت تا در جمع معرکه بپیوندد.
کربلایی، خودش رفته بود و به بهانۀ یک کش ناس سر راه بابای خدیجه سبز شده بود و گفته بود که شب خواب بهشت را دیده است و الی آخر. و بعد روی به اصغر گرداند:
- اصغر جان! قربان و صدقه تو! می دانی که زمین بهشت، مثل این زمین های دنیا نیست. همه اش زمین ملایک و نزدیکان عرش خدا است. وکسانی صاحب آن ملک و دیار می شود که در دنیا همه اش کار نیکو کرده باشد. درست مثل خودم. البته یک وقتی تعریف نیست. از زیر ابروانش نیم بند به چهره اصغر نگاه کرد و ادامه داد:
- حالا گناه دارد که در این اول شب نا امید برگردی. حالا چقدر می خواهی؟
و سپس با خودش حساب کرد و جمع و تفریق نمود و گفت:
- می خواهم ثوابی خوانده شوم. حالا شاید خداوند عوضش را بدهد. هر متر یک گوسفند. شد، نه! پول نقد می خواهم. جنس نمی خواهم.
اصغر از شادی خواست دو دست کربلایی را ببوسد، کربلایی راه افتاد تا کاغذ و قلم بیاورد.پسانتر در روشنی هریکین قرارداد معامله را برای اصغر خواند:
- پنجاه متر ملک شخصی خودم را شرقاً جوی عام، غرباً سنگ مابین کشت، شمالاً ملک حاج کلانتر و جنوباً ملک شیخ قمبر فروختم به اصغر ولد...
اصغر تمام بدنش را لرز انداخت و از شدت خوشحالی تمام بدنش عرق زاله گگ زده در روشنی هریکین انگشت سبابه اش را پایین ورقه زد و یک مرتبه احساس کرد که زندگی اش جهنم بود و بهشتی شد. احساس کرد که در عمرش هیچ وقت این طوری نبوده. از خانه کربلایی که برآمد به هر که برخورد، فخر کرد که بهشتی شده و پنجاه متر زمین در بهشت خریده و تعریف کرد که چقدر در این عمرش گناه کرده و آخر امر از کجا این مرد بهشتی پیدا شد و زمین خود را از سر لطف و کرم برایش فروخته است. و بعد تعریف کرد که کربلایی گفته که به هر نفری بیش از پنجاه متر نخواهد فروخت. و به هر کس تعریف کرد که این پنجاه متر را چه خواهد ساخت؟ چه نقشه ای اجرا خواهد کرد؟
بعد از اصغر در آبادی یک مرتبه هوّی شد که کربلایی ملک بهشت خود را می خواهد بفروشد. و مردم دهان به دهان قصه کردند که کربلایی گفته از خدا امیدوار است که زمین دیگری هم برایش بدهد. دوست دارد که به مردم خدمت کند. آن آدم هایی که گناهکار هستند و خدا برایشان زمین نداده، برایشان زمین بفروشد. از آن لحظه به بعد دم خانۀ نازل کربلایی غوغا شد. مردم آبادی از هر کس و ناکس آمدند. چوپان، دهقان، مزدور، دمبوره چی، غچکی، حاجی ها و ملا ها. البته یک عده آمده بودند بپرسند حالا که کربلایی بهشت رفته آیا دیده است که دیگر زمین از چه کسانی بوده اند؟ مثلا کدام یک از ملا ها، کربلایی ها و زوّاران زمین داشته اند؟ بچه کس ها و اهل فسق و فساد که سراسر عمرشان پای علم و روضه نمی آمده اند و یا نمی توانسته اند و خیالشان جمع بود که ما جماعت از آن کس ها نیستیم که ملک و دیار در بهشت خدا داشته باشیم؛ روی این جهت تا توانسته بودند، همراه شان پول و مال آورده بودند. یکی گوسفند در کوتالش بود، دیگری، بزغاله، یکی دیگر غلّه در پشتش بود و آن آدم که دستش پُر بود، گاو و اسب آورده بود. دم خانۀ کربلایی از آدم و حیوان پر بودند. هنوز هم مردم پر زور از ته و بالای آبادی داشتند می آمدند. هر کس که دم در بود، خوشحال بود که چانس یارش شده و وی حتماً موفق به خرید ملک خواهد شد.
خلیفه زرگر پولهای خود را در جیبش انداخته بود و جرینگ کست می آمد. مرتب قباله نوشته می شد و چهره های شاد و مغرور از دروازۀ خانۀ کربلایی بیرون می شدند. انگار هریک آنان از یک نبرد بسیار تلخی فاتح برگشته اند. صف طویل تا آن ته دیوار کلبی حیدر بسته شده همگی دیدند که حاجی سلام چپن گولانده از ته آبادی پیدا شده اسب سر خوی قشقه را راساً در طویلۀ کربلایی بست و چند نفری که در دم دروازه بودند، در حالت بهت و حیرت افتادند و بی خود سلام علیکم کردند. سپس حاجی سلام بی علیک السلام دروازه را باز کرد و قِرَرَج دروازه تا چند ثانیه بلند شد و قیافه حاجی سلام را در درونش جا داد، طولی نکشید که کربلایی نازل در چهار طاق اروسی ایستاد و صدای خفه و تحقیر شده ای از خود درآورد:
- زمین تمام شد.
و بعد برای این که حسابی کلّیۀ حاضرین بشنوند، تقریبا فریاد کشید:
- زم ین ن ن تمام شددد!
و منتظر عکس العمل مردم نشد و با دو انگشت سبابه اش اروسی را بست و همگی بهت زده و سنگین ماندند. پسان تر مردم یک یک متفرق شدند.گویا همگی چیزی را گم کرده بودند. گویا همگی سعی داشتند که زمین را نگاه کنند. هر یک در دلش می گفت:
- زمین بهشت کجا و من کجا؟
- ما کجا و بهشت کجا؟
فردا شاخ آفتاب خبر در آبادی پیچ خورد که حاجی سلام دیشبی کلیۀ زمین های کربلایی نازل را خریده و می خواهد که بفروشدش. و بعد متعاقباً خبر پیچ خورد که حاجی سلام گفته که هر متر یک لک. وقتی آفتاب تمام آبادی را سفید کرد، حاجی سلام همراه میرزای آبادی در پیش قلعه روی گلیم چهار قد نشستند و منتظر ماندند تا مردم آبادی بیایند و زمین خریداری نمایند. کربلایی نازل چپن کشال آمده و اسب را سر قیظه نهاد و برابر آمد و در روی پلاس نشست و بدون این که مکث کند گفت:
- این مردم مدیون من هستند. من همۀ این ها را از دوزخ نجات خواهم داد.
اول کم کم مردم آمدند و سپس انبوهی از جمعیت اطراف قلعۀ حاجی سلام را حلقه زدند. همگی با چشمان خیره، چشمان ملتسمگر، چشمان ملامت شده آمدند. انگار در ته چشمان شان چیزی می تپید. چیزی می شکست. چشمان مأیوس و خاموشی که سه چیز را می دید: حاجی صاحب، کربلایی صاحب و میرزا بنویس. میرزا نویس مرتب قباله نوشت و حاجی و سپس خریدار شصت کردند. و بعد از روی تفنن برای هریک خواندند:
- این جانب حاجی رسول ده قطعه زمین واقع در بهشت را شرقاً جوی عام، غرباً
شارع، شمالاً مسجد سید آخوند و غرباً کوی عام فروختم به چوپان "گردی زوار و ..."
مرتب تا ساعت ۱۳ میرزا نوشت، کربلایی به عنوان شاهد امضأ کرد و حاجی صاحب شصت کرد و پول شمرد. پول ها را در خورجین انداخت و دم چاشت تعطیل اعلان شد.
هنوز هم جمعیت اطراف قلعه می تپید. هنوز هم مردان و زنان آبادی با چشمان خجالت زده و مأیوس به زمین نگاه می کردند. وقتی مردم متفرق شدند، سه نفره در خانه رفتند و پول را بخش کردند. عصر روز دو باره صف بلند کشیده شد. هر یک از وصف بهشتی که فلانی خریده است می گفت، از شانس و مرتبه ی کربلایی قصه می کرد. از خوی و خصلت بهشتی صفت کربلایی نازل، اخلاق حاجی و قلم و میرزایی میرزا.
دم غروب، همه بد آورند. چون نوکر حاجی صاحب روی برج قلعه رفت و با صدای بسیار بلند اعلام کرد:
- زمین تمام شد.
هیچ کس باور نکرد.صف همچنان بسته ماند. دو باره نوکر حاجی صاحب بالای برج بالا شد و فریاد زد:
- زمین تمام شد. از همگی می خواهیم اطراف قلعه را ترک نمایند.
همگی گفتند که نوکر حاجی صاحب دروغ می گوید. و منتظر ماندند. حاجی سلام چهار چوبۀ دروازۀ قلعه را پر کرد و رو به طرف مردم کرد و چند ثانیه سرش عین فیرک روی گردنش چرخید. گویا یک توپ پلاستیکی روی بدنۀ آدم گذاشته، چرخید. و بعد با اکراه و کینه صدایش بلند شد:
- زمین تمام شد.
و در تأکید سخنانش گفت:
- مگر چقدر زمین بوده است که جواب همۀ خلق الله را بگوید؟
و چند ثانیه بعد کربلایی نازل شانه به شانۀ حاجی در دم دروازه ایستادند. آفتاب زرد غروبی صورت شان را بی رمق و سور نشان داد. کربلایی قخره کرد و سینه اش خلط آورد و بعد با احتیاط و ملاطفت گفت:
- زمین، بالکل تمام شده است. باز هم خدا مهربان است. تا مرا دارید، یک آدم از شما روی جهنم را نخواهد دید.
و لحن عاطفی به خود ایجاد کرد:
- من شما مردم را تماماً دوست دارم. حاضرم زمین خود را به شما بفروشم... و ناگهان التماس و زاری از هر گوشه بلند شد. گردن همگی در روی شانۀ راست شان خمید. گویا از اول این همه مردم با گردن کج، با گردن خمیده درروی شانه راست خلق شده اند. حاجی سلام قیافۀ پدرانه به خود گرفت و حرف کربلایی را تأیید کرد:
- ما شما مردم را دوست داریم. ما حاضریم زمین خود را به شما بفروشیم...
و ناگهان التماس و زاری بیشتر شد. و بیشتر شانه های شان خم شدند و انگار سر ها شان سنگینی کردند. گویا هر دم این شانه ها فرو می لغزد و معطل است که ناگهان سر ها از روی شانه ها غلط بخورند. قیافه های ترحم انگیز، زبانهای برآمده، حالت عجیبی به وجود آورده است. انگار همگی صورتک زده اند و آمده اند تا نمایشی اجرا کنند. گویا از چهار چوبۀ دروازه تا آن پای باغبند و تا عرض جوی عام کلاً صورتک های مضحک کاشته اند. و گویا همگی آمده اند و در این جا گرفتار مرض شده که علاج شان نیست. حاجی و کربلایی بدون این که دیگر چیزی بگویند، دروازه را شَرَق بستند و قیافه های شان ناپدید شدند. مردم در هوای تاریکی عین اشباح خزیده رفتند. پسانتر که هیچ کسی نماند، کربلایی خورجین خود را روی شانه انداخته طرف اصطبل رفت. حاجی وی را بدرقه کرد. اسب کهر کربلایی در تاریکی رنگ تیره بخود گرفته است. و بعد روی تقسیم پولها کمی بحث شد و کربلایی جنجال کرد که دو سهم باید مال من می بود. حاجی با تکبر و لجاجت گفت:
- پس سهم میرزا چه؟
کربلایی دیگر چُپ کرد و هیچی نگفت و اسبش را قمچین زد و در تاریکی محو شد.

35


صفحه بعدی***************************** بازگشت به صفحه نخست***************************** صفحه قبلی

به صفحه

1- 2- 3- 4- 5- 6- 7- 8- 9- 10- 11- 12- 13- 14- 15- 16- 17- 18- 19- 20- 21- 22- 23- 24- 25- 26- 27- 28

29- 30- 31- 32- 33- 34- 35- 36- 37- 38- 39- 40