The New Great Game

فروپاشی اتحاد شوروی آغازگر بازی بزرگ جدید:

فروپاشی اتحاد شوروی در منطقه و جهان موجب تحولات و پیامدهای فراوانی گردید. در سطح منطقه، سقوط این کشور سبب شد تا پانزده جمهوری که سالها تحت حاکمیت این کشور قرار داشتند به استقلال دست یابند. با آزاد شدن فضای آسیای مرکزی ناشی از استقلال، بسیاری از قدرت های برون منطقه ای و فرامنطقه ای فرصت را برای نقش آفرینی برتر در این بخش غنیمت شمردند و درصدد پر کردن خلاء ایجاد شده برآمدند. اما در این میان نقش قدرت های بزرگ آمریکا، روسیه و چین حائز اهمیت می باشد بنابراین، آسیای مرکزی و قفقاز یک بار دیگرعرصه رقابت قدرت ها گردید.

در اواخر دهۀ 1990، بازی بزرگ جدید به رقابت هایی اطلاق می شد که میان کشور های امریکا، روسیه، چین، پاکستان، ایران، ترکیه و هند برای دسترسی درازمدت به منابع بزرگ نفت و گاز منطقه، با تمدید خط لولۀ سراسری از جمهوری های آسیای میانۀ (تازه استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی) آغاز شده بود. هر کدام از این قدرت ها سعی می کردند برای نفوذ بیشتر در منطقه از یکدیگر پیشی گیرند. این اصلاح در ابتدا توسط احمد رشید روزنامه نگار پاکستانی مطرح شد.

نیویورک تایمز در سال 1996 نظری را با عنوان “بازی بزرگ جدید در آسیا” منتشر کرد که در آن نوشته شده بود:

در حالی که تعداد کمی از مردم متوجه این امر شده اند، آسیای میانه بار دیگر در میان قدرت های بزرگی که درگیر یک بازی ژئوپلیتیکی قدیمی و خشن هستند، به عنوان یک میدان جنگ تاریک ظاهر شده است.

کارشناسان غربی به این باورند که ثروت های عمدۀ استفاده نشده نفت و گاز طبیعی کشورهای دریای خزر (کسپین) می تواند این منطقه را به خلیج فارس قرن بعدی تبدیل کند.

هدف از این بازی احیا شده نزدیکی با رهبران جمهوری های شوروی سابق است که نفت را تحت کنترول خود دارند، در حالی که سؤظن (شک) روسیه را برطرف می کنند و مسیرهای جایگزین امن خط لوله به بازارهای جهانی را طراحی می کنند.

در سال 2004، روزنامه نگار آلمانی، لوتز کلیومن Lutz Kleveman کتابی نوشت که این اصطلاح را به کشف ثروت معدنی در منطقه پیوند داد. در حالی که برای بسیاری دیگر، دخالت مستقیم نظامیان امریکایی در این منطقه به جای علاقۀ غیرمستقیم دولت های غربی به ثروت معدنی، بخشی از “جنگ علیه ترور” بود، روزنامه نگار دیگر به نام اریک والبرگ در کتاب خود پیشنهاد می کند که دسترسی به مواد معدنی و مسیر لولۀ انتقال نفت منطقه هنوز یک عامل مهم است.

نویسندگان دیگر با این نظر مخالف اند. یک تحلیلگر استراتیژیک نوشته است که کشورهای آسیای میانه در هیچ بازی “پیاده” ای نیستند و اصطلاح “بازی بزرگ جدید” نام غلطی است که ادامه پیدا نکرده است. به جای دو امپراتوری که در گذشته در منطقه تمرکز داشتند، اکنون قدرت های جهانی و منطقه ای بسیاری عرض وجود کرده اند که با ظهور چین و هند به عنوان قدرت های بزرگ اقتصادی فعال هستند. ظهور روسیه (بعد از فروپاشی اتحاد شوروی) از یک بازیگر در سطح محلی به یک بازیکن در سطح بین المللی باعث شده است که روسیه از نظر کشورهای آسیای میانه، که روابط سیاسی، اقتصادی، و امنیتی آنها را متنوع کرده است، یک قدرت تهاجمی محسوب نمی شود. نویسندۀ دیگر به این عقیده است که “بازی بزرگ” یا “بازی بزرگ جدید” به این معنی است که کشورهای آسیای میانه پیاده های منفعل تر در دست کشورهای قدرتمندتر هستند. با این حال عضویت آنها در سازمان همکاری های شانگهای، که در سال 2001 تاسیس شد، نشان می دهد که آنها به مرحلۀ استقلالیت واقعی نایل آمده اند، و چین درجۀ یا مقام قابل پیش بینی ناشناخته در “بازی بزرگ” را برای شان پیشنهاد کرده است.

این نام اشاره به بازی بزرگ اصلی است، اصطلاحی که مورخان برای توصیف رقابت سیاسی و دیپلماتیک قرن نزدهم بین امپراتوری های انگلیس و روسیه برای سرزمین و نفوذ در میان کشورهای آسیای میانه استفاده می کردند. “بازی بزرگ” همچون یک اصطلاح به عنوان یک استعاره کلیشه ای توصیف شده است، و نویسندگانی هستند که زیر عناوین “بازی بزرگ” چه در قطب جنوب، انتهای شمال جهان، و همچنین در فضا می نویسند.

تئوری جنگ سرد جایگزین “بازی بزرگ”!؟

رویدادهای شاخص در تعریف بازی بزرگ جدید:

– خط لولۀ گار ترکمنستان، افغانستان، پاکستان و هند (تاپی).

– سازمان همکاری های شانگهای:

سازمانی میان‌دولتی منطقه یی است که برای همکاری‌های چندجانبه امنیتی، اقتصادی و فرهنگی تشکیل شده‌است. این سازمان در سال 2001 توسط رهبران چین، روسیه، قزاقستان، تاجیکستان و ازبیکستان با هدف برقرار کردن موازنه در برابر نفوذ آمریکا و ناتو در منطقه، پایه‌گذاری شد. نقش اصلی و تعیین‌کننده را، در سازمان شانگهای، دو کشور چین و روسیه تشکیل می‌دهند. سازمان همکاری های شانگهای در حقیقت ترکیب جدید سازمان “شانکهای 5” است که در سال 1996 تأسیس شده بود، ولی نام آن پس از عضویت ازبیکستان به “سازمان همکاری های شانگهای” تغییر داده شد.

اهداف اصلی ایجاد سازمان همکاری‌های شانگهای اعتماد متقابل میان دولت‌های عضو، همکاری‌های مؤثر، صلح، ثبات و امنیت منطقوی و به میان آوردن یک نظام جدید اقتصادی و سیاسی در جهان می‌باشد. بازیگران اصلی این سازمان روسیه و چین استند و نقش آنان در تشکیل این سازمان کاملا بارز و حیاتی بوده است.

– یک کمربند یک راه:

طرح راه ابریشم جدید (راج) یا طرح یک کمربند و یک جاده، یک طرح سرمایه‌گذاری در زیربناهای اقتصادی بیش از 60 کشور جهان و توسعهٔ دو مسیر تجاری “کمربند اقتصادی راه ابریشم” و “راه ابریشم دریایی” است که توسط چین در سال 2013 ارائه شده‌است.

– گفتگوهای صلح مسکو، دوحه:

تلاش های جهانی و منطقه یی برای تامین صلح در افغانستان.

 “بازی بزرگ جدید” اصطلاحی است که برای توصیف مفهوم سازی جیوپلیتیک مدرن در آسیای میانه به عنوان رقابت بین قدرت های منطقه یی و جهانی برای نفوذ، قدرت، هژمونی و سود به کار می رود. این اشاره به “بازی بزرگ”، رقابت سیاسی بین امپراتوری انگلیس و روسیه در آسیای میانه در قرن نزدهم است.

تحلیلکران ابراز می دارند:

  • کنترول منابع انرژی [اتحاد جماهیر شوروری سابق] و مسیرهای صادراتی از مناطق داخلی اوراسیا به سرعت به یکی از موضوعات اصلی در سیاست های پس از جنگ سرد تبدیل شده است. مانند “بازی بزرگ” در اوایل قرن 20، که در آن منافع جیوپلیتیک امپراتوری انگلیس و روسیه بر سر منطقۀ قفقاز و آسیای میانه درگیر شدند، مبارزۀ امروز بین روسیه و غرب ممکن است باعث شود که چه کسی ذخایر نفتی در اوراسیا را کنترول می کند.
  • کوهن، آریل (2006)، “بازی بزرگ جدید”: سیاست های نفتی در قفقاز و آسیای میانه، پیش زمینه (بنیاد میراث فرهنگی) (شماره 1065)
  • در حالی که جنگ در افغانستان به یک عملیات متلاشی کننده تبدیل شده است، ایالات متحده استقرار نیروهای خود در منطقه را افزایش داده است. روسیه و چین از ترس، برای دسترسی و نفوذ  گسترد و امن در حیاط عقب خانۀ خود، منطقه ای غنی از ذخایر نفت و گاز، دست به تلاش فزاینده زده اند. در هفته های گذشته، دیپلمات ها و جنرال های هر سه کشور به قزاقستان، ازبکستان، قرقیزستان و تاجیکستان سرازیر شدند. جنگ با تروریسم، یک شبه جمهوری های آسیای میانه را از آب های پشتی به برندگان جایزه تبدیل کرد. هفتۀ گذشته، ریچارد باتلر، بازرس سلاح در عراق، در نامه ای به نیویورک تایمز، هشدار داد که “بازی بزرگ” بین انگلیس و روسیه بر سر قارۀ هند در قرن نزدهم ممکن است اکنون دوباره بین روسیه و ایالات متحده، به عنوان بازی کنان برتر، از سر گرفته شود. باتلر نوشت: “اکنون این جایزه نفت است – دسترسی آن و انتقال آن- ، و افغانستان دوباره سرزمین مورد مناقشه است.”
  • هلمور، ادوارد (20 جنوری 2002)، ایالات متحد در بخش “بازی بزرگ”، ابزرور.
  • بازی بزرگ بیشتر از این سرگرم کننده نیست (طرفدار ندارد). اصطلاح “بازی بزرگ” توسط امپریالیست های قرن نزدهم انگلیس برای توصیف مبارزه (مسابقه) انگلیس و روسیه برای موقعیت در صفحۀ شطرنج افغانستان و آسیای میانه استفاده شد- منطقه ای با چند بازیکن، بیشتر محدود به امور جاسوسی اطلاعاتی و جنگ های کوتاه مدت سواران کاران تفنگ، و با کسانی که در صفحۀ شطرنج زندگی می کنند و عمدتا سیل بین (بیننده) و قربانی اند. با گذشت بیشتر از یک قرن، هنوز بازی ادامه دارد. اما اکنون، شمار بازیکنان انفجارگونه بیشتر شده است، آنهایی که در صفحۀ شطرنج در جایگاه تماشاچی و بیننده زندگی می کردند درگیر شده اند و شدت خشونت و تهدیدهایی که تولید می شود کل جهان را تحت تاثیر قرار می دهد.
  • روبین بارنت، احمد رشید (22 سپتامبر 2008). [از بازی بزرگ تا معاملۀ بزرگ. پایان هرج و مرج در افغانستان و پاکستان]

برداشت ها و دیدگاه های فراتر از تعریف بازی بزرگ کلاسیک، و چیزی مشابه با بازی بزرگ قرن نزدهم، نیز از جانب صاحبان نظر ارایه شده است. ممکن برخی از این ارزیابی ها و دیدگاه ها در ذات خود بازیِ سیاسیی بزرگی باشند که امنیت و آیندۀ بشریت را متاثر سازند، اما، در ذات خود نمی توانند بیانگر تعریف کلی از مفهوم “بازی بزرگ” شناخته شده در ادبیات سیاسی باشند.

نمونه هایی از این برداشت ها در زیر نقل شده اند:

  • اکنون مشخص شده است که با بازی بزرگ تجدیده، به شمار بازیکنان افزوده شده و رقابت های بیشتری نسبت به بازی در قرن نزدهم و بیستم بین انگلیس و روسیه وجود دارد. در آن بازی یک برنده و یک بازنده وجود داشت. خطراتی که اکنون از این بازی متصور است، برتری جهانی، انرژی، امنیت جیوپلیتیکی، و کنترول مذهبی و مالی است.
  • جی. اصغر میهتا (3 سپتامبر 2008)، آخرین بازی بزرگ.
  • برخی از مفسران جستجوی ناامیدانۀ کشورها برای به دست آوردن شرکت های تولیدکنندۀ کالا در سایر کشور های (معمولاً فقیر و در حال توسعه) را تکرار بازی بزرگ می دانند- کشمکش قدرت هایی مانند انگلیس و روسیه برای نفوذ در خاورمیانه و آسیای میانه در قرن 19. از این نظر، کسانی که بیشترین سهم تولیدکنندگان کالا را در نخست به دست آورد، در آینده از بیشترین امنیت اقتصادی برخوردار خواهد شد، زیرا رشد جمعیت در چین، هند و سایر کشورهای در حال توسعۀ پر جمعیت باعث ایجاد کمبود کالا می شود. امنیت اقتصادی توجیه مناسبی برای خرید سهام اقلیت ها در شرکت های غیرشفاف (کم رنگ) در کشورهای فقیر است. در غیر این صورت معنای کسب و کار کم و بی مفهوم خواهد بود.
  • راجان راگورام (26 دسامبر 2006) “بازی بزرگ دوبار”، امور مالی و توسعه (صندوق بین المللی پول)
  • آنچه ایالات متحده در صدد آن است نسخۀ “بازی بزرگ” قرن بیست و یکم است، رقابتی که قدرت های امپراتوری قرن نزده را در تلاش برای کنترول آسیای میانه و خاورمیانه مقابل یکدیگر قرار داد. اقدام برای محاصرۀ روسیه و ممانعت از دستیابی چین به انرژی، بخشی از “دکترین نقطۀ غربی” دولت بوش در سال 2002 است. موضع استراتیژیکی که با هدف جلوگیری از ظهور هرگونه رقبای اقتصادی یا نظامی انجام می شود.
  • هالینان کان (7 اکتوبر 2008)، “بازی بزرگ در قفقاز: حرکت های بد عمو سام”
  • چین درگیر یک سلاح ضدماهواره ای (ASAT) است که پیامدهای عمیقی برای استراتیژی آیندۀ ارتش امریکا در اوقیانوس آرام دارد. این ساخت ASAT چینایی، که به دلیل رژیم آزمایشی سریع و غیرمترقبه و همچنین مقیاس گستردۀ آن قابل توجه است، در حال حاضر باعث ایجاد یک رشته حوادث غیر قابل پیش بینی برای ایالات متحده شده است. این طرز تفکر که ایالات متحده می تواند در “فضای پیرل هاربرPearl Harbor” غافلگیر شود و در هر درگیری با چین به سرعت از یک قدرت نظامی عصر اطلاعات و فن آوری به یک قدرت محروم عصر انقلاب صنعتی تبدیل شود، از جانب طراحان جنگ ایالات متحده بسیار جدی گرفته می شود. در نتیجه، در حالی که برنامه  ASAT عملا آماده و موثر چین به رشد و انکشاف خود ادامه می دهد، ایالات متحده در حال توسعۀ سیستم بازدارندۀ ضد ASAT خود و فناوری فضایی نسل بعدی خود برای مقابله با این چالش است و این امر به رقابت به شیوۀ “بازی بزرگ” در فضای خارجی منجر می شود.
  • ایستون ایان. “بازی بزرگ در فضا: برنامه های سلاح ASAT در حال تکامل چین و پیامدهای آن برای استراتیژی ایندۀ ایالات متحده.
  • نسخه های زیادی در مورد رقابت های موازی فعلی جیوپلیتیک در آسیای میانه و “بازی بزرگ” کیپلینگ بین انگلیس و روسیه در قرن نزدهم نوشته شده است. اما این نکته قابل یادآوری ضروری است که انگلیس نه به دلایل سلطۀ جهانی بلکه به دلیل اینکه در هند حاکم بود به این منطقه علاقمند بود. نگرانی بریتانیایی ها صرفاً دفاعی بود، نه به انگیزۀ تمایل به فتح آسیای میانه بلکه به این دلیل که روسیه منطقه را به عنوان پایگاهی برای حمله به هند یا به هدف رسیدن به آب های خلیج از طریق فارس، و تهدیدی برای خطوط ارتباطی بریتانیا ایجاد کند. همین ترس در قبال حمایت بریتانیا از ترکیه در برابر روسیه وجود داشت که منجر به شرکت ترکیه در جنگ کریمیه شد. در حال حاضر هیچ حمله ای از جانب روسیه متوجه شبه قاره انتظار نمی رود.
  • اناتول لیوین، “بازی بزرگ (نه آنچنانی)”، منافع ملی22 (58): 69- 80

اهداف  و منافع  بازیگران در بازی بزرگ جدید

هریک از بازیگران عرصه بازی بزرگ جدید دارای اهداف و منافعی هستند که در ذیل به اهم آنها پرداخته می شود:

ایالات متحده آمریکا

بی شک محور اصلی نقش ها و تعارض ها در بازی بزرگ جدید رویارویی آمریکا و روسیه در این منطقه است. توجه آمریکا به این منطقه که از آغاز 1991 آشکار شد دو دلیل عمده داشت: یکی اقتصادی و مرتبط با منابع انرژی و دیگری ژئوپلیتیکی. سیاست ایالات متحده در آسیای مرکزی را می توان به سه دوره تاریخی تقسیم کرد. اول از تجزیه شوروی تا سال1993، دوم از 1993 تا حوادث 11 سپتامبر و سوم پس از یازده سپتامبر تاکنون. تا سال 1993 آمریکا از افزایش نفوذ روسیه که می توانست مانعی در برابر بنیادگرایی اسلامی- ایرانی ایجاد کند حمایت می کرد اما از سال 1994 چشم انداز بهره برداری از منابع انرژی آسیای مرکزی و دریای خزر شرکت های غربی و آمریکایی را متوجه سرمایه گذاری های درازمدت کرد. از این زاویه تحدید قدرت مانور روسیه و ایران و در حاشیه قرار دادن این دو کشور مورد توجه قرار گرفت. در همین راستا بود که قانون داماتو در سال 1996 و تاکید برخطوط لوله باکو– جیحان در سال 1997 به منظور تضعیف ایران و مداخله در بحران کوزوو و در هم شکستن متحد روسیه یعنی صربستان و دامن زدن به مبارزات مردم چچن همراه با بهره گیری از بحرانهای اقتصادی و پولی روسیه صورت گرفت. اما به نظر می رسد پس از حوادث 11 سپتامبر استراتژی جدیدی در حال شکل گیری باشد که همزمان اتحاد و تضاد را به همراه خواهد داشت. در اینجا برای بررسی بهتر موضوع سیاست خارجی ایالات متحده را پس از فروپاشی نظام دوقطبی مورد بحث قرار می دهیم.

سیاست خارجی ایالات متحده پس از جنگ سرد: نظم نوین جهانی(2008-1991)

بروس کامینگنز از تاریخ نویسان برجسته در سال 1991 در توصیف پایان جنگ سرد به مسابقه ای که در آن دو اسب در حال دویدن در یک میدان می باشند می گوید که پای یکی از اسب ها (شوروی/ ورشو) شکسته در حالی که دیگری (امریکا/ ناتو) بدون توجه به این موضوع به دویدن ادامه می دهد(اتوتایل،1380: 240-239). این گفته نشان از تمایل یکه تازی ایالات متحده در عصر پس از جنگ سرد دارد. بنابراین، ایالات متحده امریکا که سال ها در قالب جنگ سرد در حال رقابت با شوروی بود پس از فروپاشی نظام دو قطبی درصدد گسترش حوزه نفوذ خود در حیات خلوت روسیه بر آمد. این کشور به عنوان یک بازیگر فرامنطقه ای که داعیه نظم نوین جهانی را از سال 1991 به بعد دارد توجه بسیار ویژه به حوزه خزر- آسیای مرکزی دارد، زیرا چالشگران نظم نوین جهانی آن یعنی روسیه، چین و ایران به این حوزه نزدیک بوده و نفوذ هر یک از آنها می تواند مانع تسلط کامل امریکا بر این منطقه شود. با توجه به موقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی منطقه آسیای مرکزی، برای امریکا این امر مسجل شده که کنترل منطقه می تواند مانند اهرم قدرتی به نفع آن در مقابل روسیه و چین عمل کند. واشنگتن برای دستیابی به اهداف خود در بین کشورهای آسیای مرکزی از اصلاحات دموکراتیک، جهت گیری بازار آزاد طرفداری کرده و همگرایی سریع با نهادهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی بین المللی را تشویق نموده است، از گسترش ناتو به شرق حمایت کرده و حل کشمکش ها و عدم گسترش تسلیحات کشتار جمعی، تروریسم، بنیادگرایی و نیز ایجاد پایگاه های نظامی در جمهوری ها را هدف گرفته است. بنابراین، امریکا که عمده ترین بازیگر سیاست بین الملل می باشد و به دلیل جایگاه قدرت و نقشی که برای خود قایل است خود را در اکثر امور بین المللی و منطقه ای درگیر می داند. در این میان نیز توجه ویژه خود را بر آسیای مرکزی به دلایل ژئواستراتژیکی، ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی و حضور سایر بازیگران همچون روسیه و آسیا به علت دو قدرت عمده آن یعنی چین و هند متمرکز کرده است.

به نظر می رسد که برژینسکی در کتاب خود تحت عنوان “تنها قدرت جهانی” این منطقه را در منطق امریکا به درستی معرفی کرده باشد. وی این محدوده جغرافیایی را “بالکان- اروپا- آسیا” می نامد و می نویسد: اوراسیا صفحه شطرنجی است که حرکت بر سر سلطه برتر جهان در آینده نیز بر روی آن صورت خواهد گرفت. روشن است که محدوده مورد نظر برژینسکی آسیای مرکزی است. در این خصوص که یکی از اهداف اصلی امریکا، انگلیس و متحدان اروپایی از حمله به افغانستان، تسلط بر ذخایر غنی نفت و گاز آسیای مرکزی و حوزه خزر بوده است؛ بسیاری از صاحب نظران اتفاق نظر دارند که در کنار ذخایر نفت و گاز منطقه خلیج فارس از اهمیت ویژه ای برخوردار است به گونه ای که برخی از اندیشمندان امریکایی همچون جفری کمپ ترکیبی از دو منطقه انرژی زای خلیج فارس و دریای خزر را “بیضی استراتژیک انرژی” نامیده اند که ایران را در میان گرفته است. دیگر اندیشمندان امریکایی این منطقه را هارتلند جدید می دانند که بر روند بازی های ژئوپلیتیک قرن بیست و یکم اثر فراوان خواهد داشت.

بنابراین، ملاحظه می گردد انقباض فضایی شوروی و انطباق آن بر مرزهای روسیه و ظهور فضاهای آزاد شده مزبور که دچار خلاء قدرت بود، فرصت را برای انبساط فضایی قدرت رقیب یعنی امریکا فراهم نمود. ایالات متحده مرزهای ژئوپلیتیک خود را تا حد انطباق بر مرزهای روسیه گسترش داد تا بازی رقابت، قدرت و نفوذ را به نفع خود تمام نماید. بدین ترتیب، درصدد بسط و نفوذ خود در مناطقی برآمد که پیش از آن در حوزه نفوذ اتحاد شوروی محسوب می شدند، یکی از این مناطق، آسیای مرکزی بود که تا قبل از فروپاشی شوروی بخشی از بلوک شرق به حساب می آمد. مرحله نخست در توسعه این نفوذ، به رسمیت شناختن استقلال این کشورها بود، مرحله دوم اعطای برخی کمکهای اقتصادی برای بازسازی وضعیت اقتصادی آنها و مرحله سوم توسعه نفوذ سیاسی برای همراه کردن آنها با سیاست خارجی امریکا در صحنه مناسبات جهانی به شمار می آید. در واقع سیاست کلان ایالات متحده در مورد کشورهای بلوک شرق سابق و جمهوری های بازمانده از شوروی، آن گونه که از سوی آنتونی بلینکین، کارمند (وقت) شورای امنیت ملی کلینتون رئیس جمهور پیشین امریکا در سپتامبر 1993، و وزیر خارجۀ دولت جو بایدن بیان شد به راهبرد توسعه به عنوان جایگزین سیاست مهار موسوم گشت. این راهبرد به گسترش فضای دمکراسی و اقتصاد بازار در کشورهای مذکور کمک می کند تا منافع ملی ایالات متحده تامین شود.

در واقع، با گذشت حدود سه دهه پس از فروپاشی نظام دو قطبی و توسعه تدریجی قلمرو ژئوپلیتیک امریکا در اوراسیا، محور ژئواستراتژیک مزبور با نقش آفرینی های اقتصادی و نظامی کامل تر گردید. امریکا در همه این کشورها سفارت افتتاح کرده و با سرمایه گذاری های سیاسی، علمی و تبلیغاتی سعی نموده تا نفوذ کاملی را در این جمهوری ها بدست آورد. در این نفوذ از نهادهای بین المللی نظیر سازمان ملل، صندوق بین المللی پول، کنفرانس امنیت و همکاری اروپا، اتحادیه اروپا و ناتو بهره گرفته است. بعد از حوادث یازده سپتامبر نیز با پیگیری ایده انقلاب رنگي (مخملی، نارنجی …) تلاش کرده با تعویض رهبران منطقه، چهره هایی را به قدرت برساند که رضایت مردم را تا حدی به همراه داشته باشند و در عین حال وابسته به امریکا و مجری سیاست های واشنگتن باشند. از جمله محورهای تلاش های امنیتی ایالات متحده در منطقه می توان به حمایت از گسترش ناتو به شرق و پیمان های نظامی غربگرا مانند گوام و نیز اعطای کمکهای مالی، فنی و نظامی به جمهوری های مزبور اشاره کرد. در همین راستا ایالات متحده برای حضور در منطقه از انگیزه ها و دلایلی برخوردار است که عمده ترین آنها را می توان چنین بیان کرد:

الف) جلوگیری از رشد بنیادگرایی،

ب) مقابله با نفوذ ایران،

پ) مهار و تضعیف روسیه،

ت) کنترل چین در منطقه،

ث) دستیابی به منابع انرژی دریای خزر(شکم نرم اوراسیا)،

ج) تقویت حضور و نفوذ اسرائیل در آسیای مرکزی،

چ) تلاش برای ارائه الگوی ترکیه برای کشورهای منطقه،

ح) منافع راهبردی –  نظامی ایالات متحده در اوراسیای مرکزی.

فدراسیون روسیه

روسیه همواره یک قدرت بوده است و از هنگامی که در قرن 15، دولتی متمرکز پیدا کرد، تسلط بر مناطق پیرامونی را یکی از اهداف خود قرار داد. شرایط ژئوپلیتیک روسیه، عدم وجود قدرت های همتراز در منطقه و ضعف قدرت های محلی راه را برای این امر هموار کرد. با تصرف بخش هایی از ماوراءالنهر، که روس ها آن را آسیای مرکزی می نامیدند، این تسلط کامل گردید و اهمیت فوق العاده یی برای آن قایل شدند. پس از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، هم رهبران این کشور دریافتند که جمهوری های پیرامونی از اهمیت بالایی در سیاست کشور برخوردارند. با اضمحلال شوروی، گرچه در مقاطعی (اواخر دوره گورباچف و اوایل ریاست یلتسین)، غفلت نسبی نسبت به جمهوری های استقلال یافته صورت گرفت اما بتدریج، با مطرح شدن خارج نزدیک (کشورهای نو به استقلال رسیده از دامان اتحادشوروی) و سیاست نگاه به شرق بار دیگر منطقه آسیای مرکزی جایگاه سابق خود را در سیاست های ژئوپلیتیکی مسکو باز یافت. با وقوع حادثه تروریستی سال 2001 در امریکا و همکاری روسیه با این کشور و ائتلاف علیه تروریسم، و جنگ پیشگیرانه از حساسیت روسیه نسبت به این مناطق و حتی حضور نظامی ایالات متحده تا حدودی کاسته شد. اما نقش ژئوپلیتیکی منطقه در شکل گیری بازی بزرگ جدید و نیز وارد شدن بازیگران متعدد به آن در صدر برنامه های سیاست خارجی روسیه قرار گرفت.

سیاست خارجی روسیه در دوران پسا جنگ سرد(2008-1991)

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روسیه سیاست خارجی خود را به گونه ای متفاوت سامان داد. به عبارت دیگر سیاست خارجی این کشور از سال 1991 به بعد متاثر از سه گفتمان اصلییوروآتلانتیسم (آتلانتیک گرایی) طی سالهای1996-1991، یوروآسیانیسم (اوراسیاگرایی) در 1999-1996 و ملی گرایی بوده است. در مجموع، دولت روسیه در بسیاری موارد فراتر از گفتمان غالب هر دوره ای عمل کرده اما معمولا ً مجبور به در نظر گرفتن الزامات و قیود گفتمان مسلط شده است. می توان گفت از سال 2002 به بعد هیچ گفتمان غالبی مطرح نیست و بقایای هر سه گفتمان مذکور به نوعی خود را در عملگرایی و مصلحت طلبی دولت ولادیمیر پوتین(رئیس جمهور روسیه) جلوه دادند. او اگر چه بر صبغه های ملی گرایی تاکید داشت، اما تقریبا ً شعارهای یوروآتلانتیستها را عملی ساخته و در عین حال کوشیده بخشی از ادعاهای یوروآسیانیستها را نیز عملی کند. بنابراین، سیاست خارجی روسیه با جایگزینی مفهوم چندجانبه گرایی بجای چندقطبی تلاش دارد فضای جدیدی پیش روی خود در روابط با غرب بگشاید. چرا که در جهان چندقطبی روسیه خود را ملزم به رقابت می داند در حالی که در مفهوم چندجانبه گرایی، مسکو از طریق همکاری می تواند مانع از شکل گیری جهان تک قطبی مدنظر واشنگتن شود (Smith, 2005 :37).

بطور کلی، سیاست خارجی روسیه در دهه 1990 دوره ای از آشفتگی را پشت سر گذاشت که ضعف ادراک از تحولات محیطی، عدم توان سناریو پردازی و برنامه ریزی، تصمیم گیری های نابسامان و منفعلانه مشخصه اصلی آن بود. روسیه در خلال این دوران به کشوری غیرقابل پیش بینی، با اهدافی نامشخص تبدیل شده بود و فاقد یک رهیافت واقعی وعملی بود. با به قدرت رسیدن پوتین راهبرد “بازیگر سازنده” براساس رویکرد “عملگرایانه” در دستور سیاست خارجی روسیه قرار گرفت. وی سه اصل نوسازی اقتصادی، دستیابی به جایگاهی شایسته در فرایندهای رقابت جهانی و بازسازی جایگاه روسیه به عنوان یک “قدرت بزرگ جدید” را مبنای سیاست خارجی خود قرار داد. در هر حال گرچه مسکو سعی دارد از سیاست “برادر بزرگتر” در فضای خارج نزدیک خود، بویژه آسیای مرکزی و قفقاز که به مثابه “شاهراه تنفس استراتژیک” این کشور می باشد، به سیاست “نزدیکتر به خانه” و مداخله جویی کمتر در سیاستگذاری های کشورهای پیرامونی روی آورد. اما مسایل پیش روی مسکو بویژه در موضوع گرجستان مانع از آن نمی شود تا به سیاست برادر بزرگتر  باز نگردد و آن را از نظر دور دارد. بدین ترتیب، در یک نگاه کلی جنگ افغانستان، حضور نظامی آمریکا در آسیای مرکزی، جنگ عراق و تحولات خاورمیانه، خروج آمریکا از پیمان  (ABM) و گسترش ناتو به شرق از جمله موضوعات برجسته ای بودند که سیاستمداران کرملین را برای اجرای رویکرد جدید پوتین تشویق کرد. بدین ترتیب، تحولات سیاست خارجی روسیه کیفیتی ویژه یافت و مبنای عمل خود را “دیپلماسی فعال” در عرصه بین المللی و سیاست “مقاومت مستقیم” را در برابر یکجانبه گرایی ایالات متحده در پیش گرفت.

اهمیت منطقه آسیای مرکزی برای روسیه

استقلال جمهوری ها و مشخصاً آسیای مرکزی فضایی را ایجاد کرد که قدرت های منطقه یی و فرامنطقه یی را برای ورود به رقابت به این منطقه کشاند. روسیه که از 1991 به بعد حوزه نفوذ خود را در آسیای مرکزی و قفقاز تا حدودی کاهش داده بود به ناگاه با حضور بازیگران جدید در حیات خلوت خود مواجه شد.

به طور کلی، روسها می کوشند تا در زمینه های مختلف همچون انرژی، ارتباطات و امنیت وابستگی کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز را به خود تداوم بخشند تا ضمن حفظ حضور مستمر در منطقه، بهره گیری از فرصت ها و امکانات و نیز مدیریت بحران ها در آسیای مرکزی مانع از گسترش نفوذ سایر بازیگران و نیز گرایش این جمهوری ها به آنها شوند و در عین حال یکه تاز عرصه (New Heartland) باشند. بطور کلی، دوری و ملی گرایی دولت های منطقه از مسکو، منافع اقتصادی منطقه، حضور و نفوذ قدرت ها، گروه های مذهبی و تندرو، امنیت روس های ساکن منطقه، تجارت مواد مخدر و جنایت، بحران و بی ثباتی در منطقه و احتمال سرایت آنها به داخل روسیه و اهداف نظامی –  امنیتی را می توان از عمده ترین دلایل توجه روسیه به منطقه دانست.

در واقع، در نخستین سال های استقلال فدراسیون روسیه غربگرایان هدایت سیاست خارجی این کشور را رهبری می کردند. به زودی تحولاتی در سیاست داخلی و خارجی روسیه شکل گرفت که فرایندی از تردید در روابط گسترده روسیه با ایالات متحده و اروپا را به همراه داشت که شکاف در این روابط با تحولات شرق اروپا گسترش یافت. روسیه که از دیرباز نقش برادر بزرگتر را برای اقوام اسلاو و روس دنبال کرده بود، حمایت از صربها را در مناقشات یوگسلاوی فرو پاشیده و بخش های بازمانده آن هدف قرار داد. جنگ های بالکان و حمایت روسیه از صربها چالش های جدیدی را در روابط روسیه با آمریکا موجب شد. پوتین با سابقه فعالیت در دستگاه امنیتی روسیه بیش از یلتسین نسبت به احیای سیاست های دوران اتحاد جماهیر شوروی متمایل بود. مبارزه با تروریسم که از سوی آمریکا اعلام شد، نزدیکی مجدد ولی موقت کرملین –  کاخ سفید  را در پی آورد. اما این روند دیری نپایید که واکنش شدید پوتین در کنفرانس مونیخ در سال 2007 آمریکا را برای ایجاد جهان تک قطبی مورد حمله قرار داد و مخالفت با استقرار سیستم ضد موشکی در چک و لهستان به خوبی از شکاف جدید دو کشور حکایت می کرد. جدا شدن کوزووا از صربستان و سپس اعلام استقلال و مسئله گرجستان زمینه را برای افزایش تنش بیشتر میان روسیه و غرب را به نمایش گذاشت. و این مسائل همگی در نگاه مسکو  به اوراسیای مرکزی تاثیر گذار می باشد با این وصف در قلمرو جمهوری های سابق، روسیه برای خود منافع حیاتی قائل است، در حالی که ایالات متحده به صراحت خواستار بازگشت روسیه به مرزهای خود و در واقع اجرای سیاست “مهار جدید” می باشد این در حالی است که روسیه سعی دارد با قدرت عمل نماید و در مواقعی پکن و شانگهای را نیز به یاری بطلبد.

روسیه با روگشتاندن از متحد استراتیژیک دیرینش در قفقاز، ارمنستان و حمایت از آذربایجان در مناقشۀ “ناگورنه قره باغ” تلاش دارد تا جای پای متزلزل، و تقریباً از دست رفتۀ خود در حوزۀ بحیرۀ کسپین را دوباره به دست آورد. از جانب دیگر، این اقدام روسیه یک اقدام استراتژیک پیشگیرانه از سیاست توسعه طلبی ترکیه در منطقه پنداشته می شود.

چين

در واقع، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود که آسیای مرکزی جایگاه ممتازی حتی بیشتر از قبل در سیاست خارجی چین کسب کرد. زیرا پس از سقوط اتحاد شوروی تعداد کشورهای طرف دیپلماسی چین به جای یک کشور به 15 کشور رسید. و با توجه به چالش ها و فرصت های خاص هر یک از آنها چین هر کدام از این جمهوری ها را بطور جداگانه مورد توجه قرار داده است. جمهوری خلق چینبه گسترش روابط دوجانبه و چند جانبه با کشورهای آسیای مرکزی، بالاخص در چارچوب سازمان همکاری های شانگهای، اولویت بالایی می دهد و روابط خود را بر اساس پنج اصل: صلح، توسعه، همکاری، داد و ستد و رفاه متقابل و نیز پیشرفت و تفاهم بنا نهاده است.

پکن فاکتورهای زیر را عامل گسترش مناسبات با کشورهای آسیای مرکزی می داند. بدین معنی  که این کشورها باید از دیدگاه چین در ارتباط با تایوان، از چین حمایت کنند و چین نیز ازاستقلال و توسعه مستقل هر یک از آنها حمایت کند، باید همدیگر را به عنوان شرکای امنیتی بدانند و در کنار هم در برابر جدایی طلبی، تروریسم و بنیادگرایی بایستند همچنین روابط میان آنها نیز باید بر مبنای اصول محکم اقتصادی بنا گردد و برای دفاع از صلح و ثبات در منطقه همکاری کنند. می توان منافع اصلی چین در آسیای مرکزی و قفقاز را در زیر بر شمرد:

1- بهره برداری از ذخایر نفت و گاز منطقه و کاهش وابستگی خود به نفت خاورمیانه،

2- جلوگیری از حضور هر چه بیشتر آمریکا و ناتو در آسیای مرکزی و قفقاز ،

3- تضعیف سازمان کشورهای مستقل مشترک المنافع و کاهش وابستگی به روسیه،

4- کمک به تحقق وحدت اقتصادی منطقه،

5- جلوگیری از گسترش بنیادگرایی اسلامی و افراط گرایی در منطقه با توجه به آسیب پذیری استانهای شمال غربی خود (سین کیانگ)،

6- رقابت و تلاش برای کسب برتری در بازی بزرگ جدید در کنار سایر رقیب ها.

بنابراین، در نظام بین الملل نوین چین یکی از کشورهایی است که اهمیت و جایگاه ویژه ای دارد به گونه ای که با پی گیری سیاست های مستقل و با توجه به قدرت نظامی و اقتصادی خود توان تاثیرگذاری بسیاری بر مسایل منطقه یی و جهانی و به خصوص نقش محوری و کلیدی در مسایل آسیا و نیز پاسفیک را دارا است. پیشرفت سریع چین در همه زمینه ها عامل مهم ارتقای سطح مشارکت و نفوذ آن شده است. بدین ترتیب، رشد چین در دو دهه اخیر موجب بازتعریف موقعیت ژئواستراتژیکی و ژئوپلیتیکی آن در سطوح مختلف گردیده است؛ بازتعریفی که نگرانی بازیگران عمده را فراهم آورده است و بطور کلی امریکا و هند بیش از سایرین در این نگرانی شریکند.

چین که اینک به دومین اقتصاد جهان در نظام بین المللی تبدیل شده است تلاش دارد که گام های اساسی را در نظام منطقه ای  و پاشنه آشیل خود یعنی آسیا و مهمترین رقیب هایش، هند و جاپان در این منطقه و آسیای مرکزی (روسیه و آمریکا) بردارد. تبت و سین کیانگ قلب سرزمین چین و تایوان هم خط قرمز سیاستهای این کشور در ارتباط با آسیا به حساب می آیند و رقابت با مسکو و واشنگتن وجه بارز خط مشی چین در آسیای مرکزی است.

در مورد هند، می توان گفت روابط چین با هند به عنوان رقیب و همسایه از زمان استقلال هند و پاکستان تحولات گوناگونی به خود دیده است. اختلاف پکن عمدتاً با دهلی نو است نه با اسلام آباد و این خود از درگیری های مرزی سرچشمه می گیرد. چین از دیر زمان از دردی به نام تبت رنج می برد. گفته می شود در دوره استعمار بریتانیا بر هند، تبت به صورت امتیازی ویژه به هندوستان داده شده بود. در سال 1950 چین به تبت حمله می کند و این سرزمین را به کنترل خود در می آورد. اما اختلافات بالا می گیرد و در سال 1962 به درگیری نظامی می انجامد و از آن زمان به بعد دالایی لاما رهبر سیاسی و مذهبی، این منطقه را بدست گرفته است. همچنین از آن مقطع به بعد روابط چین و هند وارد مراحل پر تنشی می گردد که تا دهه 1990 در کنار مسایل دیگر ادامه می یابد.

آزمایش هسته ای هند در 1989 بر تیرگی روابط افزود اما در 1999، در جریان “کارگیل” بین هند و پاکستان راه حل مسالمت آمیز را به هر دو کشور پیشنهاد داد که با قدردانی هند همراه گردید گرچه نباید از یاد برد که در برخی موارد چین از موضع پاکستان در قبال کشمیر حمایت به عمل می آورد. تنش تبت با دولت چین همچنان ادامه دارد. چین خواستار این است که هند از ناراضیان تبتی حمایت نکند همچنین از سیاست پکن در مورد تایوان پشتیبانی کند. هند و چین هر دو خواهان نظم چندجانبه گرا برای دستیابی به نقش بیشتر در عرصه جهانی هستند و الزامات اقتصادی و اولویت آن در استراتژی کلان دو کشور در کنار دلجویی دهلی نو از پکن برای کسب حمایت این کشور برای دست یافتن به کرسی شورای امنیت می تواند عوامل مهمی برای عادی سازی روابط باشند.

در زمینه روابط چین- روسیه-  آسیای مرکزی باید گفت مهمترین نگرانی امنیتی چین مرزهای طولانی اش با روسیه است. همانگونه که صاحب نظران چینی نیز اذعان می دارند روسیه منابع ژئوپلیتیکی لازم برای توسعه مجدد توانایی های نظامی را در اختیار دارد. البته نگرانی های مرزی چین تنها به قدرت روسیه محدود نمی شود. کشورهای همسایه بویژه آسیای مرکزی دولت های ضعیفی هستند و می توانند برای تهدید تمامیت ارضی چین مورد استفاده یک قدرت بزرگ همچون روسیه قرار گیرند. چین همچنین باید چشم انداز بلندمدت بی ثباتی داخلی در استان های شمال غربی از جمله سین کیانگ را در نظر بگیرد جایی که اقلیت های قومی و مذهبی با اکثریت همسایگان بی ثبات و متخاصم چین اصلیت و هویت همانندی دارند. زیرا در دهه های 1930 و 1940 شوروی با بهره برداری از ضعف دولت ملی گرای چین نفوذ سیاسی خود را در سین کیانگ توسعه داد و در اوایل دهه 1960 از ناآرامی های قومی در این استان بهره جسته و چین را تهدید نمود.                                                                                       

در ارتباط با همسایگان آسیای مرکزی، تقویت و حضور بیشتر آنان همچون ترکیه تاحدی مورد مخالفت نسبی چین قرار گرفته است. زیرا چین مدعی است که ترکیه به عنوان کارگزار آمریکا در منطقه عمل می کند و این کشور درصدد سلطه بر بازار منطقه آسیای مرکزی است و به لحاظ گسترش عقاید پان ترکی زنگ خطر محسوب می گردد. در خصوص ایران هم چینی ها سیاست محتاطانه ای را دنبال می کنند زیرا که ایران به طور سنتی در منطقه نفوذ دارد و این هم فاکتور هشدار دهنده دیگری برای قدرت نمایی چین در آسیای مرکزی  می باشد. رویکرد چین به اسرائیل نیز ناشی از دیدگاه پکن نسبت به آمریکا می باشد و از آن تاثیر می پذیرد.

نتیجه گیری

با توجه به مطالب مذکور از دهه 1990 به این سو با کاهش قدرت و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی و بدنبال آن سقوط این کشور در نظام دوقطبی و رهایی منطقه اوراسیا که سالها حیات خلوت مسکو بود تفکر حاکم بر نظام بین المللی در عمل در دو مسیر تک قطبی (ایالات متحده) و چندقطبی (روسیه، چین و هند) قدرت های بزرگ را در راستای بازی بزرگ جدید به تکاپو در آورد. بدین ترتیب، در یکی از مهمترین نقاط هارتلندی دنیا (آسیای مرکزی) این بازی آغاز شده است و این منطقه هم اکنون تبدیل به عرصه پیچیده ای از رقابت و همکاری میان واشنگتن، مسکو و پکن گردیده است. در این میان نقش جمهوری خلق چین به عنوان قدرتی در حال ظهور در این بازی حائز اهمیت می باشد. زیرا پکن از گذشته تاکنون بالاخص در دوران معاصر به دلایل ژئواستراتژیکی، ژئواکونومیکی و ژئوپلیتیکی در کنار فاکتورهای تاریخی و فرهنگی؛ به منطقه آسیای مرکزی احساس تعلق دارد. چین شراکت همراه با رقابت با ایالات متحده و روسیه را برای ایفای نقش بازیگر برتر در بازی بزرگ جدید امری مسلم و محرز می داند و سازمان همکاری شانگهای نیز به عنوان بازوی قدرتمند این کشور دورنمایی مطلوب برای آن ایجاد کرده است و می تواند نسبت به این امر امیدوار باشد.

تتبع و گردآورنده: همایون تاچ

دسامبر 2020