کابلی که من دیدمبعد از پانزده سال دوری از میهن و زندگی در غربت، خوشبختانه در اواخر حمل ۱۳۸۵ خورشیدی ( نیمۀ دوم اپریل ۲۰۰۶ میلادی) ، سعادت بازدید وطن دست داد.
قبل از مواصلت به میدان هوایی بین المللی کابل- در طول پرواز چهارونیم ساعته، وطن را، کابل – شهر زادگاهم را، تغییرات وارده طی سالهای دوری از آن را- بخصوص تاثیرات دوران جنگها را یکجا با قصه ها و حکایت های دوستان و هموطنان بازدیدکنندۀ قبلی از وطن که برایم دیدنی هایشان را بازگو نموده بودند – در ذهنم به کاوش و ارزیابی گرفته بودم. در واقعیت امر آمادۀ پذیرش مواجهه با هرگونه تغییر- هرچند با پدیده های منفی، بودم.
طیارۀ حامل ما در بامداد یکی از روز های قشنگ بهاری به زمین شهر کابل نشست. در بیرون از طیاره، با بوییدن هوای تازه و شفاف صبحگاهی تمام خستگی و بیخوابی سفر شبانه برطرف گردید، گویی بعد از استراحت و خواب کافی پا به سرزمین آبایی خود گذاشته باشم.
بعد ازمراسم تفتیش سرحدی و گمرک- با ستندرد های بین المللی وویژه گی افغانی آن ، به خارج از ساختمان میدان هوایی رهنمایی شدیم.
هم در داخل ساختمان و بخصوص در بیرون از آن نشانه های تدابیر شدید امنیتی به چشم می خورد که از یکطرف برای انسان اطمینان خاطر میداد که حاکمیت بیدار است و از جانب دیگر سوال اینکه هنوز گپ هایی وجود دارد که میتواند امنیت میدان هوایی بین المللی کابل را به خطر مواجه سازد، در ذهن خطور میکرد !
چون هواپیمای حامل ما حدود یک و نیم ساعت قبل از وقت معینه به کابل رسیده بود- که با نارضایتی ایکه از شرکت هوایی آریانا وجود دارد یک امر غیر معمولی پنداشته می شود*، زیرا معمولا طیاره های آریانا از زمان پرواز خود ناوقت تر – بعضا ساعتها و گاه گاهی گپ به یک روز و دو روز معطلی می کشد! بنابراین توقع دیدار استقبال کننده قبل از وقت معین دور از انتظار می رفت و از جانبی دیگر با این تدابیر شدید امنیتی که هیچ شخص به جز از دارندگان جواز دخول به ساحۀ میدان هوایی (منظور ساحۀ خارجی ساختمان میدان افتاده به سمت جنوب است)، این امیدرا که با کدام استقبال کننده ای مواجه شوم از بین برد. از تصادف روزگار یکی از دوستان لندنی- که اکنون در یکی از اداره های حاکمیت کابل مسئوولیتی دارد و از جواز مورد نظر برخوردار بود غرض استقبال کسی آمده بود. وی لطف نمود و مرا با بار و بنه ام به سواری موتر خویش راهی آدرس مورد نظر نمود. با جابجا شدن در داخل موتر و حرکت به سمت محل اقامتم، چهار چشمی مسیر راه تا مکروریون ها را حریصانه و کنجکاوانه می دیدم و از ساختمان ها، بازار، وسایط نقلیه، هارن بلا وقفۀ موتر ها، ازدحام مردم- اعم از شاگردان مکتب، کارمندان و صاحبان کار و تجارت، در این صبح زود، هم به حیرت افتیده بودم و هم لذت می بردم. در ساحۀ مکروریون ها، بر خلاف انتظار، کثرت مراکز داد وستد، جاده های موتررو یک طرفه، ازدحام ساکنان آن، سر وصدای دست فروشها ، هیاهوی شاگردان مکتب( که نسبت کثرت شاگرد و کمبود معلم و ساختمان اکثراً سه وقته و در بعضی محل ها چهار وقته مکاتب دایر اند) و بالا تر از همه سرسبزی غیر عادی و بی نظم آن مرا کاملا به بیگانگی کشانده بود و به همین سبب در یافتن آدرس دچار سردرگمی شدم و چند بار از کنار بلاک مورد نظر گذشتم.
بازدید با خویشاوندان، آن هم بعد از مدت طولانی – که بزرگها بزرگتر شده و کودکان به بلوغ وجوانی رسیده اند، خود قصۀ جداگانه دارد.
عصر نخستین روز اقامتم ، به یاد خاطره های زندگی دوران قبل از مهاجرت و به خاطر ارضای عطش رو به افزایش دیدار از محل زندگی (سالهای۱۳۵۳-۱۳۷۰ خورشیدی)، قدم زنان پل مکروریون را عبور نموده و خود را به ساحۀ مکروریون اول و دوم رسانیدم.
به هر سو نظر می انداختم خاطره بود. خاطره های شیرین و خاطره های تلخ. به ساکنان آن، به ساختمان های صدمه دیده از دوران جنگ می دیدم که چگونه سوراخ سوراخ و بعضاً ریخته و پاشیده و بی ریخت شده اند. گویی آنها به من دهن کجی می کردند که تو دیگر کیستی که به ما نگاه می کنی! همان طور که آنها به نظرم بیگانه می خوردند، شاید من هم به نظر آنها بیگانه می نمودم!
از پهلوی یک بلاک خود را به بلاک دیگر میرساندم و با کنجکاوی به ساختمانها می دیدم. همه چیز به نظرم چیز دیگری بودند. بالاخره خود را به مارکیت مکروریون اول رسانیدم و مستقیم به سمت دکان “آغا” رفتم. دکان “آغا” در ردیف وسطی، در سمت چپ آخرین دکان بود. و کی بود که وی را نمی شناخت؛ از خورد تا بزرگ. حتی کودکانی که تازه اجازه یافته بودند از بازار خرید نمایند، با “آغا” و دکانش آشنایی داشتند. با کمال حیرت دیدم از “آغا ” هم خبری نیست. از متصدی دکان پرسیدم، اظهار بی اطلاعی کرد. دکانها همه مشغول بودند، اما مثل اینکه چیزی کمبودی مینمود! بیشترین تابلو های دکانها با عنوان ” رهنمای معاملات” مزین بودند.
از مارکیت برآمده و با آهستگی از میان راهرو های کانکریتی نیمه تخریب شده راهم را به سوی محل اقامتم در مکروریون سوم باز نمودم. در بازگشت کوشش می کردم به چهره ها به بینم و چهرۀ آشنایی را غرض احوال پرسی جستجو می نمودم. به هر سو نظر می انداختم، حریصانه می پالیدم، اما بی نتیجه بود. هر لحظه توجه ام را صدای هارن موتر های ساکنان مکروریون ها – که تعداد انها به تعداد ساکنان مکروریونها برابری مینماید، نگاهم را از چهره های مردم به مسیر حرکتم میکشاند تا از خطر تصادم خودرا بدور نگهدارم. راننده های موترها اکثراً جوانان و نوجوانان نوآموز بودند و بنابر خصوصیت سن و سال خود با سرعت رانندگی مینمودند، تا غرض دسترسی به پارکینگ های رایگان ( ساحۀ سبز میان دو بلاک) و بی خیال به راهگذرانی که سعی میکردند بخاطر نجات از گرد و خاک فوق العاده زیاد زمین های اطراف ساختمان ها – چمن های چم کاری شدۀ قبلی، خودرا در راهرو های کانکریتی تخریب شده نگهدارند، بمسایقه پرداخته و آنها را وادار می ساختند تا خودرا به همان زمین های خاک آلود بکشانند. در همین گیرودار خودرا به ساحه مکروریون سوم رسانیدم . در جادۀ مقابل مطبعۀ دولتی، به سمت چهارراهی صحت عامه روان شدم. در این ناحیه ازدحام مردم بمراتب بیشتر نسبت به مکروریون اول بود. علاوه بر آن ترافیک جادۀ مذکور نیز بمراتب سنگین تر و به همان تناسب صدای هارن موتر ها بلندتر!
آواز دست فروش ها و فروشنده های کنار پیاده رو – که تعداد آنها بمراتب از تعداد مغازه داران اصلی بیشتر بود، در هم می آمیخت و همراه با بوی مطبوع کباب های متنوع، عالم دیگری به محیط داده بود به جز از مکروریونی که من می شناختم.
سراسر مکروریونهای سوم و چهارم را طی کردم و بالاخره بعد از سه ساعت چکر، در حالیکه حالت دوگانه به من دست داده بود- هم خوش بودم و هم نه! هم احساس رضایت می کردم و هم یک نوع ناخوشنودی، از این گشت وگذار، خودرا به خانه رسانیدم. بعد از نوشیدن یکی دو پیالۀ چای سبز و رفع خستگی، چشم دید هایم را به میزبانم قصه کردم و ناگهان دریافتم که علت ناخوشنودی من از بازدید عصر، نبود چهرۀ آشنایی بود تا به عنوان دوستی، همسایه یی، دکاندار محل زیست و یا حداقل آشنایی برخورد نموده و احوال پرسی می نمودم!
تمام مدت اقامتم در افغانستان با همین احساس دوگانه بسر رسید!
شهر کابل که طی جنگهای تنظیمی دهه نود میلادی به ویرانه ای مبدل شده بود، آرام آرام چهره تبدیل مینماید. بازسازی و نوسازی منازل رهایشی، تاسیسات دولتی، ساختمانها و مراکز تجارتی، مارکیت های داد و ستد، مراکز فرهنگی، جاده ها و نواحی جدید به وسعت شهر می افزاید. شهر چنان گسترده و پهن شده می رود که اربابان امور از تعیین حدود نهایی آن عاجز اند. طبق آمار غیر رسمی- بر مبنای داد و ستد بازار، نفوس شهر از چهار میلیون تجاوز نموده است. در حالیکه نیازمندی های شهری- چون شبکه های آب رسانی، برق، بدرفت، خدمات تراسپورتی، صحی، فرهنگی، مراکز تجارتی وغیره، در دوران صلح برای حدود یک میلیون نفوس در نظر گرفته شده بودند. بازار ها مملو از انواع مختلف کالا ها – با کیفیت و بی کیفیت، اعم از مواد غذایی، پوشاک، لوازم خانه، آخرین دستاورد های علم و تخنیک، تازه ترین کالا ها با طرح های روز اند. ترافیک متراکم و بی نظم، با وجود اینکه اکثر جاده های مرکزی شهر یکطرفه تعیین شده اند، در تمام ساعات روز، بخصوص بین ساعات هفت صبح تا هفت بعد از ظهر غوغا می کند، بخصوص زمانیکه صاحبان قدرت و ناقضان قانون در سرک های یکطرفه از جانب مخالف حرکت داخل می شوند و به هیچوجه حاضر به عقب گرد نیستند! در این گیر و دار سهم وسایط نیرو های بین المللی حافظ امنیت در افغانستان (آیساف) نیز قابل ملاحظه است.


در عرصۀ فرهنگ، کار های چشمگیری صورت گرفته است. تعدد رسانه ها – رادیویی، تلویزیونی، چاپی (روزنامه ها، جراید، مجلات)، نشر کتاب، ویبلاک سازی و سایت های انترنتی نه تنها بیانگر آزادی مطبوعات و زمینه ساز رشد فرهنگی بشمار می آیند، بلکه وسیله ایست در تعمیم آزادی بیان و عقیده و گسترش پروسۀ دموکراتیزه شدن جامعه. در این راستا نقش نسل جوان با سوادِ عودت کنندۀ مهاجر از خارج و بخصوص از کشور های همسایه، متبارز است. اما با تأسف در کار رسانه ای که خود در کشور جنگ زدۀ افغانستان پدیدۀ نو است و گردانندگان، همچون اراکین دولت در این راستا از تجربه کافی جوامع دموکراتیک برخوردار نیستند، بناءً مشکلات و شتابزدگی های فراوانی در پروسۀ کار رونما می گردد. تعبیر از آزادی بیان در سطوح مختلف برداشتهای گوناگون را دارد! بعضی ها آزادی بیان و آزادی مطبوعات را محدود به اشاعۀ اندیشه های گروهی خود می پندارند و در صورت عدم موافق بودن با دیدگاه های آنها ، همه را به چوب تکفیر و انحراف می بندند.
در عرصۀ معارف، جذب میلیونها شاگرد دختر و پسر در سرتاسر کشور، اعمار مکاتب جدید و بازسازی و ترمیم ساختمانهای تخریب شدۀ مکتب های قبلی (هرچند کُند)، تدویر کورسهای ارتقای مهارت مسلکی داخل خدمت (دارالمعلمین های شبانه)، با وجود پایین بودن سطح مهارت مسلکی و ناقص بودن نصاب تعلیمی، نبود برنامه معیاری معارف سرتاسری،عدم استفادۀ لازم از امکانات و مساعدت های کشور های کمک کننده، ناتوانی مسئوولان امور و موجودیت فساد اداری، برعلاوۀ فعالیتهای فرهنگ ستیزه جویانۀ مخالفان بنیادگر وحامیان خارجی شان و اقدامات ضد بشری و خشونت آمیز آنها در کشتار معلمان و شاگردان و به آتش کشیدن مکاتب، کار های چشمگیری صورت گرفته است. هرگاه معارف از انحصار گرایش های سیاسی و ایدئولوژیک بدور نگهداشته شود میتوان به آیندۀ آن امیدوار بود.
چالش بزرگی که کودکان و نوجوانان نسل موجود را تهدید مینماید، علاوه برفقر، بیکاری، بی امنیتی، خطراعتیاد به مواد مخدر است که در صورت بی توجهی مقامات و ارکان دولت میتواند به فاجعۀ جبران ناپذیر بانجامد.
عدم کارآیی دولت در کنترول و مجاب ساختن کشت و پروسس کوکنار و نبود ستراتیژی مشخص در برابر تولید و تجارت مواد مخدر نه تنها مصیبت های اجتماعی را ببار خواهد آورد بلکه چلنج بزرگی در تأمین امنیت و در هم شکستن مقاومت جنگ سالاران و بنیادگرایان جنگ طلب میباشد.
زورگویی، سرکشی و قانون شکنی به الگوی زندگی نوین در افغانستان مبدل شده است. هرکس بیشتر قانون را زیر پا گذارد و سرکش جلوه نماید، به همان پیمانه دارای “اعتبار” در جامعه است. نمونۀ آن، از غصب دارایی های عامه شروع و تا استفاده سوء از کرسی های پارلمان راه یافته است. غصب اموال و دارایی های مردم کم زور و بیواسطه و ملکیت عامه، بخصوص در تصاحب زمین های دولتی در ناحیۀ شیرپور، ساحۀ فرقۀ نمبر(۷) ریشخور وغیره، به عنوان مکافات ناچیز در راه جهادی که یک تعداد قوماندان ها و جنگ سالاران انجام داده اند(!) توجیه می شود. در غصب ملکیت مردم کار به جایی رسیده است که صاحبان قدرت، در تبانی با دستگاه قضایی فاسد چنان اسناد مالکیت جدید (قباله) بدست می آورند که حتی پارچۀ نصب کتاب ثبت اسناد (کُنده) نیز تغییر داده می شود. فساد در دستگاه دولت به بالاترین مرحلۀ خود رسیده است و به جرأت میتوان گفت که نمونه آن حتی در کشور های صادر کنندۀ همسایه نیز دیده نمی شود! مردم آرزو مینمایند ، ای کاش کارشان به کدام ادارۀ دولتی راجع نشود! در صور ت بروز مشکل در حل کدام معاملۀ حقوقی، مشوره اینست تا طرفین و یا یکی از طرف های منازعه با گذشتن از حق خویش و با قبول تاوان به فیصدی معین به نفع جانب مقابل، از ارجاع موضوع قابل منازعه به ادارۀ مربوطه خودداری کنند و خودرا به اصطلاح از شر این بلا! نجات دهند! واسطه و شناخت (وابستگی سیاسی- تنظیمی) به همان پیمانه ای در اجرای امور و عزل و نصب منسوبان نقش دارد که پول و رشوة. مقام ها و چوکی ها به قیمت های معین، وگاهی به شکل مزایده بین داوطلبان و صاحبان زور و زر توزیع می شوند. در این راستا چیزی که بی ارزش است فهم، دانش، شایستگی و تجربۀ کاری است. این روند در تمام ساختار دولتی و در تمام رده ها مروج است.
علاوه بر کاستی های یاد شده، نبود یک ستراتیژی ملی در مورد آیندۀ کشور، کمبود تجربه نظام سازی و دولتداری و الگو سازی کشور های کمک کننده به بازسازی افغانستان بدون در نظرداشت ویژه گی های محلی ( اعم از ساختار طبیعی و اجتماعی) ، نمونه سازی افغانستان را، همچون کشور عقب نگاهداشته شدۀ سنتی اسلامی به عنوان کشوری که بعد از حدود سه دهه جنگ داخلی بسوی دموکراتیزه شدن قدم برمیدارد، به چالش گرفته است.
در نشست های جداگانه و پراگنده ای که با یک تعداد از روشنفکران، صاحب نظران، فرهنگیان، کارمندان دولت دست داد، صرف نظر از تفاوت نظر ها در برداشت آنها ازنحوۀ کار کرد های حاکمیت و اراکین دولت- در مدت زمان تقریبا پنج سال بعد از سقوط حاکمیت طالبان و مواضع سیاسی- اندیشه ای شان، بصورت کل چنین می پنداشتند:
با وجود آنکه در مدت بیشتر ازچهار سال بعد از تدویر کنفرانس بن، کار هایی قابل ملاحظه ای انجام گردیده است، که میتوان آنها را ذیلاً برشمرد، تشکیل حکومت های موقت و انتقالی، تدویر لویه جرگه های اضطراری و قانون اساسی، تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری، آغاز بازسازی و نوسازی در تمام عرصه های حیات جامعه، تأمین آزادی های دموکراتیک- آزادی بیان، آزادی مطبوعات، تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی، برگزاری اجتماعات، احیأ ارگان های امنیتی و دفاعی، ایجاد نهاد های جامعۀ مدنی، متاسفانه کاستی ها و فروگذاشت های فراوانی ، اعم از فقدان یک ستراتیژی روشن برای آیندۀ کشور- در سیاست داخلی و در سیاست خارجی، سیاست کادری ناقص و متاثر از تسلط گرایشهای تنظیمی، نبود پلان های مشخص اقتصادی- اجتماعی، نا منظم بودن پروسۀ باز سازی و نوسازی، نبود هماهنگی میان نیرو های امنیتی افغانی و نیرو های بین المللی تحت ادارۀ ناتو در عملیات های نظامی، ضعف و بعضاً اغماض در اتخاذ تدابیر عملی در برابر بلای خانمانسوز تولید و تجارت مواد مخدر، اختلاس و فساد اداری بی سابقه در ادارات دولتی، برخورد سطحی با بازگشت کنندگان، عد م برخورد مسئوولانه با مشکل کاریابی وتأمینات اجتماعی، بخصوص برای کارمندان ملکی و نظامی اضافه بست شده نسبت تنقیض تشکیل، موجودیت دستگاه قضایی بیورکرات، فاسد و غیرقابل اعتماد، پارلمان نامتجانس و خشونت افزا، وجود دارد که بی توجهی بیشتر به رفع آنها، پروسۀ آغاز شدۀ صلح و دموکراسی در کشور به خطر جدی و ناکامی مواجه می گردد.
عقیده بر این است که هنوز هم دیر نشده و زمینه هایی بیرون رفت از بحران کنونی موجود است. شخصیت ها ، حلقات و سازمانهای سیاسی ملی، دلسوز و وطندوست و موافق با روند آغاز شدۀ دموکراتیزه ساختن جامعۀ افغانی وجود دارند تا از تمام نیرو و امکانات خویش در تأمین صلح و ثبات، اشتراک فعال در پروسۀ بازسازی و نوسازی و تأمین دموکراسی بصورت صادقانه سهم بگیرند.
روشنفکران وطن از حاکمیت توقع دارند تا به تسلط تفنگ و ضوابط تنظیمی نقطه پایان گذاشته شود. به سیاست برخورد تبعیضی با شهروندان کشور و به بحران اعتماد ناشی از سلطۀ دوران جنگ داخلی خاتمه داده شود.
افغانستان خانۀ مشترک تمام افغانها است.!


* در بازگشت چنان شد که می گفتند! حدود سه ساعت انتظار در داخل ساختمان میدان هوایی کابل، در هوایی بالاتر از سی درجۀ سانتی گرید، بدون وسایل سرد کننده، در حالیکه تمام طیاره های آریانا در میدان کابل قرار داشتند، بدون اینکه علت تأخیر پرواز توضیح داده شود. علاوه بر این، بعد از آنکه بالاخره پرواز با سه ساعت تأخیر مع الخیرصورت گرفت ، طیاره غرض اخذ تیل به یکی از میدان های هوایی قزاقستان فرود آمد و زمانیکه بعد از یک ساعت توقف دوباره اعلان پرواز داده شد، لحظاتی بعد کپتان طیاره از خرابی یک انجن، بدون توضیح اضافی و یا اخذ پوزش، مسافران را مطلع ساخت که پروسۀ ترمیم آن یک ساعت دیگر را در برگرفت.
دوستی که پرواز بعدی داشت، نسبت تأخیر در مواصلت طیاره از ادامۀ پرواز محروم شد. نمیدانم آیا در زمینۀ جبران خساره به دوستم گوش شنوایی پیدا خواهد شد!؟