قلم موجود مقدس است. خداوند به قلم سوگند یاد کرده است. به درستی هرچه از گذشته ها می دانیم راهی است که همواره قلم روزنه سازی کرده است و جهان بشر سخت مدیون موجودی بنام قلم است. براستی که قلم مستحق قسم خداوند است.
در کشو بلا زدۀ ما خیلی از چیز ها سرچپه کار می کند، به جز آفتابش که سالهای سال است بدون تغییر از شرق طلوع و در غرب غروب کرده است. دیگر هر آنچه در جغرافیای بخت برگشته افغانستان است به نوبۀ خود سرچپه کار کرده است. حتی قرآنش نیز که مقدس ترین کتاب آن سرزمین است، گاه گاهی سرچپه کار کرده است. به حکم قرآن خیلی از پیروان قرآن به توپ چاشت بسته شده اند! اما سر و کار ما با گردش ها و جای پای قلم در افغانستان است تا ببینیم قلم زنان آن سرزمین فلک زده چقدر توانسته اند این اسپ تازی بنام قلم را سرچپه نرانند.
یکی از بزرگان دین “حضرت علی (ع)” جملۀ زیبایی دارد، ” انسان در زیر زبانش پنهان است، وقتی لب به سخن گشود شناخته می شود.” بی شک قلم زبان نوشتاری انسان است. هر چه انسان می نویسد، شخصیت پشت سر نویسنده از نوشته های او مشخص می شود. چنانچه شخصیت نویسنده لرزان باشد، نوشته ها نیز اصولاً باید چنین چیز باشد. ولی دریغ که در کشور ماتم زدۀ ما از جمله چیز هایی که سرچپه رانده شده در خیلی از موارد قلم است و این اسپ تازی گاه چنان بی نعل دویده است که زمین و زمانه از خاکباد پای شان تیره و تار گردیده اند و هرچه سبزه را در هر جا که گیرش آورده اند سم کوب کرده اند.
چنانچه گفته آمد اصولاً باید شخصیت نویسنده و قلم گر، همراه با نوشته های او یک سو و یک رنگ باشد. نویسنده نباید بر غیر آنچه که باور دارد را قلم بزند . معیار نویسنده بر اصول داشته ها و باور های درونی نویسنده باید باشد. در صورتی که نویسنده برخلاف باور های خویش قلم گردان کند ، اینجاست که فلک زدگی و بخت برگشته گی جامعه آغازیدن می گیرد…
در افغانستان از این نوع نویسنده فراوان داریم. چه در روزنامه ها و هفته نامه ها و یا در سایت ها و وبلاک ها. نویسنده می نویسد بدون اینکه حتی خودش به نوشته هایش ایمان داشته باشد. در کابل، بخصوص در نشریات حزبی بصورت روشن و هویدا یافت می شود کسانی که خود معترفند بر سرگردانی قلم های شان. به پای رهبرانی قلم گردانی می کنند که هیچ ایمانی به شخصیت رهبران زار زدۀ شان ندارند و لکن در بدل مبالغی بی محابا در مدح و ثنای شان می پردازند. در واقع رابط بین چنین قلم ها و رهبران موجود فقط مبالغی اند که همواره ارتباط بین رهبر و قلم گر را مستحکم نگهداشته اند و حال تا کی این مبالغ ادامه دهندۀ پیوند های اند، خدا می داند و ما نه!
قلم در ذات خود سرگردان نیست. قلم برای سرگردانی خلق نشده است تا اینکه هم خود سرگردان باشد و هم مردم را زار زده و سرگردان کند. همچنان که اتم برای کشتار و سوختاندن انسانها خلق نشده بود، لکن اتم گران این کار را کردند. اتم سرگردان شد و انسانها سوختند و نابود شدند و حال برای هر انسان، بیشترین تصور از اتم، مرگ است. برای هر انسان در هر کجای دنیا کلمه اتم همراه با وحشت و هراس در خاطر ها خطور می کند. بیشتر از قلم ها در افغانستان چنان هار و سرگردان حرکت می کند که بیم آن می رود در فردای طمان هم سرنوشت اتم نگردد! = با وحشت و مرگ. گردش قلم در افغانستان = با نیش و نوش های بی مورد و …
همچنانکه در دیگر عرصه ها، دستان واماندۀ ما خالی و خلاص است، قلم های ما نیز نتوانسته خارج از مرز های خود برای جهان چیزی عرضه نماید تا دنیا دستی را در نم کوزه تراویده از افغانستان نمناک کند. البته می توان رمان کاغذ پران باز از نویسنده پرکوش ما خالد حسینی را آغاز خوبی دانست لکن برای مردمی که نافش با مولانا و سنایی و بوعلی بند است، اصلاً کافی نیست.
باز هم همان بزرگ دین “حضرت علی (ع)” جمله زیبای دیگر دارد، “بزرگترین استاد تجربه است”. یعنی اینکه، استاد به شاگرد علم می آموزاند و راه های کج و معوج را از راه های درست جدا می سازد. خاصیت های ددمنشانه و حیوانی شاگرد را اصلاح می کند. در نتیجه شاگرد را موجود مفید برای جامعه اش تحویل می دهد. البته اگر شاگرد حرف شنو باشد!
تجربه بخوبی می تواند نقش یک استاد دلسوز را در سرنوشت انسان بازی کند. شکست ها را می توان با تجربه علت یابی کرد. برای هرگونه موفقیت بدون هیچگونه تردید باید از پلی بنام تجربه گذشت. جهان امروزی با تمام قدرت و توانی که دارد محصول تجربیات پی در پی است که انسان های خوب همواره در دست کار اند. تجربه نیز زمانی می تواند موثر باشد که صاحب تجربه پند پذیر باشد و تجربه بتواند برایش عبرت آموز باشد.
در کشور جنجال خیز ما با دریغ نه استادی روی کار بوده که شاگردانش را از سر سوز و درک و درد بیاموزاند و نه شاگردان زیاد پرکوش داشته ایم که بردبار و صبور ، از تجربیات که زمانه خود به ما می آموزاند بهره گرفته باشند.
درست است استاد دانا روی کار نیامد که آموخته باشد و آموختاندن بلد باشد. لکن تجربه بی شک پیاپی یخن گیر مردم افغانستان بوده است و ما همواره از سرگردان کاری و پریشان رفتاری در کُل زمینه ها ضربه دیده ایم. از کردار های برخلاف تعهد و باور انسانی پی هم شکست خورده ایم. قوم سازی، حزب سازی و جیب سازی را زیر نام افغانستان سازی فریاد کشیدیم ولی در نتیجه افغانستان با تمام اقوامش در خاک سیاه نشسته است شاید جیب های خود را ساخته باشند و ظاهراً بر خاک سیاه نباشند لکن نفرین فردا بر همین جیب ها و صاحبان سیه روی شان خواهد بود.
گپ آخری اینکه از انصاف دور است اگر بگوییم افغانستان بکلی میدان کشتار قلم های شان شهر ارواح است و هیچ انگشتی مسئولانه قلم نمی زند. نه! اینطور نیست. هستند آدم هایی که تمامی درد های مردم شان را در قالب های داستان، شعر … مویه گر اند و لحظه ای هم در هر جای دنیا که بودند از برای مردمش نیاسودند. اینگونه انسانهای دردانه انگشت شمار اند و از سوی دیگر حاشیه نشین !
آنچه مسلم است در بسیاری از عرصه ها قلم ها سرگردان در انگشتان انسانهای سرگردان حاکم برمطبوعات آشفته افغانستان است . این وظیفه صدر نشینان است که باید در پی اصلاح امور برآیند ورنه فردا انفجار تلخی خواهیم داشت و دود آن انفجار بی گمان در چشمان همگی یکسان خواهد رفت.