کرشنا مورتی

برای بسیار از ما آرزو مشکل بزرگی است: آرزوی داشتن مال، مقام، قدرت، آسایش فنا ناپذیری، استمرار، آرزوی محبوب بودن، آرزوی داشتن چیزی دایمی، تشفی بخش، با دوام و چیزی که از زمان پیشی گیرد. حال ببینیم آرزو چیست؟ این چه چیزی است که به ما انگیزه و اجبار می دهد؟ من نمی گویم که ما با آنچه داریم، یا هستیم، راضی باشیم. چنین پیشنهادی صرفاً مخالف آن چیزی است که ما طالب آنیم. کوشش ما بر این است که بدانیم آرزو چیست و اگر بتوانیم به گونه ای آزمایشی و تردید آمیز به بررسی آن بپردازیم، خیال می کنم باعث چنان تحولی خواهیم شد که کارمان فقط جانشین کردن یک چیز مورد آرزو به جای چیز دیگر مورد آرزو نباشد. معمولاً این همان چیزی است که به آن “تغییر” می گوییم. وقتی از یک چیز خاص مورد آرزو راضی نیستیم برایش جانشینی پیدا می کنیم . به گونه ای پایان ناپذیر از یک چیز مورد آرزو به چیز دیگری که به نظر مان والاتر، شریف تر و پالوده تر است، می رویم؛ اما آرزو هر قدر هم پالوده باشد در هر حال آرزو است، و در این حرکت آرزو آنچه که می بینیم کشمکش پایان ناپذیر است و تعارض میان جبهه های مختلف.
بنابراین آیا پی بردن به ماهیت آرزو و تحول پذیر بودن و نبودن آن از اهمیت برخوردار نیست؟ آرزو چیست؟ آیا چیزی سوای نماد و شور حاصل از آن است؟ آرزو، یعنی شوری که در رسیدن به چیزی وجود دارد. آیا بدون نماد و شور حاصل از آن آرزویی وجود دارد؟ واضح است که خیر. نماد ممکن است یک شکل، یک شخص، یک واژه، یک نام، یک تصویر و یا پنداری باشد که به من شور و هیجان می بخشد؛ به من احساس دوست داشتن یا نداشتن می دهد. اگر این شور لذت بخش باشد، من میل به رسیدن، میل به داشتن، میل به آویختن به دامن نماد را پیدا می کنم و به آن لذت ادامه می دهم. گاهگاه، بر حسب تمایلات و مقاصدم، شکل، تصویر وشئی را عوض می کنم. از یک شکل لذت، سیر، خسته و دلزده می شوم، از این رو به دنبال هیجان دیگر، پنداری تازه و نمادی نوظهور می روم. شور قدیم را رد می کنم و به آنچه که تازه است، به واژه های تازه، مفاهیم جدید، تجارب جدید دل می بندم. در مقابل آنچه که قدیم است می ایستم و در برابر هیجان تازه که آن را بالاتر، شریفتر و راضی کننده تر می بینم، تسلیم می شوم. بنابراین در آرزو هم مقاومت وجود دارد و هم تسلیم، که وسوسه را نیز در بر می گیرد؛ و البته در تسلیم به یک نماد خاص آرزو همیشه ترس و ناکامی وجود دارد.
اگر من تمامی روند آرزو را مورد مشاهده قرار دهم می بینم که همیشه چیزی وجود دارد که ذهن من برای شور یا هیجان بیشتر به سوی آن معطوف است و این روند خالی از مقاومت، وسوسه و انضباط نیست. دارای ادراک حسی، هیجان، تماس و آرزو است و ذهن وسیلۀ مکانیکی این روند می شود، روندی که در آن نماد ها، واژه ها، اشیا در مرکزند و برگِرد آنها همۀ آرزو ها، همۀ علاقه مندی ها، همۀ جاه طلبی ها صف کشیده اند؛ آنچه که در مرکز است “من” نام دارد. آیا من می توانم این مرکز آرزو را – که یک آرزو خاص، یک میل یا اشتیاق به خصوص نیست، بلکه ساختاری تمام از آرزو، از اشتیاق و از امید است که ترس و ناکامی همیشه در آن وجود دارد- از هم بپاشم؟ هر قدر ناکام تر می شوم “من” را قدرت بیشتری می بخشم. تا زمانی که امیداواری و اشتیاق وجود دارد زمینه ای از ترس نیز وجود دارد، ترسی که باز هم آن مرکز را تقویت می کند. و انقلاب تنها در آن مرکز امکان پذیر است، نه به صورت سطحی، که صرفاً روند انحراف است و تغییری ظاهری که به کنش شرارت بار می انجامد.
وقتی من از این ساختار کلی آرزو آگاه باشم، آن وقت متوجه می شوم که چطور ذهن من به یک مرکز مرده، به یک روند مکانیکی خاطرات تبدیل شده است. وقتی از یک آرزو خسته می شوم به طور اتوماتیک می خواهم خودرا در آرزوی دیگر قانع کنم. ذهن من همیشه بر حسب هیجان مورد نظر در حال تجربه است، ذهن من آلت دست هیجان است. وقتی از یک هیجان خسته می شود، به جستجوی هیجان دیگری می روم که ممکن است همان چیزی باشد که من نامش را اثبات وجود خدا می گذارم؛ باز هم هیجانی بیش نیست. حوصله ام از این دنیا و رنج و محنت آن سر رفته است و دلم می خواهد آرامش داشته باشم، آرامشی که پایان ناپذیر باشد؛ از این رو به تفکر می پردازم، کنترول می کنم ، و ذهنم را برای تجربۀ آن آرامش کذایی سر و سامان می دهم. تجربه کردن آن آرامش باز هم هیجان است. بنابراین ذهن من وسیله مکانیکی هیجان و خاطره است و مرکزی است مرده که من فکر و عملم را از آن می گیرم. چیز هایی که به دنبالشان می روم تجلیات ذهن و در قالب نماد هایی هستند که ذهن هیجاناتش را از آن ها کسب می کند. واژۀ “پروردگار”، واژۀ “عشق”، “واژۀ “کمونیسم”، واژۀ “دموکراسی”، واژۀ “ناسیونالیسم” – این همه نماد هایی هستند که به ذهن هیجاناتی می بخشند و از این رو ذهن دست از دامن آنها رها نمی کند. همان طور که شما و من می دانیم همۀ هیجانات به پایان می رسند و بدین ترتیب ما از یک هیجان به هیجان دیگر رو می آوریم، و هر هیجان عادت دنبال کردن هیجان بیشتر را تقویت می کند. بنابراین ذهن آلت دست هیجان و خاطره می شود و ما در این فرآیند اسیر می شویم. تا زمانی که ذهن در جستجوی تجربه بیشتر است فقط می تواند بر حسب هیجان بیندیشد؛ و هر تجربۀ آنی، خلاق، و حیاتی و بسیار بدیع را فوراً به سطح پایین می آورد و به دنبالش می افتد و سپس آن هیجان به خاطره بدل می شود. بنابراین تجربه می میرد و ذهن صرفاً به استخری راکد از گذشته تبدیل می شود.
اگر ما در آن عمیق شده باشیم با این روند آشناییم؛ و چنین به نظر مان می رسید که دیگر قادر نیستیم پا فراتر بگذاریم. البته ما می خواهیم پا فراتر گذاریم زیرا از این یک نواختی بی پایان، از این تعقیب مکانیکی هیجان خسته شده ایم؛ بنابراین ذهن ایدۀ حقیقت، ایدۀ پروردگار را مطرح می کند؛ رؤیای تحول حیاتی را می بیند و داشتن نقش اساسی در این تحول را ، و همین طور وضع ادامه پیدا می کند. از این رو هیچ وقت یک حالت خلاق وجود ندارد. من این روند آرزو را در خود در جریان می بینم، و می بینم که چیزی است مکانیکی، تکراری، چیزی است که ذهن را در یک روند یک نواخت نگه می دارد و از آن یک مرکز مرده از گذشته می سازد که در آن خلاقیت آنی و فوری وجود ندارد. همچنین به لحظات ناگهانی خلاقیت بر می خوریم که نه به ذهن مربوط است نه به خاطره و ارتباطی با هیجان و آرزو ندارد.
پس مشکل ما فهم آرزو است- نه آنکه کجا می رود و در کجا پایان راه می رسد، بلکه فهم روند کلی آرزو، هوس ها، اشتیاق ها و امیال سوزان. بسیاری از ما خیال می کنیم که دارایی کم نشانه آزادی از قید آرزو است- و به راستی از کسانی که بسیار کم دارند چه پرسشی می شود! لنگ و عبا نشانگر آن است که آرزو های ما از چنگ آرزو خلاص شده اند، ولی این هم یک عکس العمل بسیار سطحی بیش نیست. چرا وقتی ذهن ما را خواسته ها، آرزو ها، اعتقادات و کشمکش های بیشمار فلج کرده است به آن طرف از متعلقات بیرونی روی می آوریم؟ به طور حتم باید انقلاب در آنجا اتفاق افتد، نه در میزان دارایی، نوع لباس پوشیدن و تعداد وعده های غذای روزانۀ افراد. ولی علت آنکه ما تحت تاثیر این امور قرار می گیریم آن است که ذهن مان سطحی است.
مشکل شما و مشکل من این است که ببینیم آیا ذهن می تواند خود را از قید آرزو و هیجان خلاص کند یا خیر؟ به طور حتم خلاقیت ربطی به هیجان ندارد؛ حقیقت، خدا، یا هرچه که شما اسمش را می گذارید، حالتی نیست که بتوان آن را به مثابۀ یک هیجان تجربه کرد. وقتی چیزی را تجربه می کنید چه اتفاقی می افتد؟ به شما شوری خاص، احساس تعالی و یا افسردگی می دهد. طبعاً شما کوشش می کنید این حالت افسردگی را کنار بگذارید و از آن اجتناب کنید؛ ولی اگر حالت خوشی و احساس تعالی باشد تعقیبش خواهید کرد. یعنی تجربۀ شما یک هیجان شادی آور ایجاد کرده و شما طالب شادی بیشتر هستید، و این “بیشتر” باعث تقویت مرکز مردۀ ذهن می شود که باز هم در آرزوی تجربۀ بیشتر است. بدین ترتیب ذهن نمی تواند هیچ چیز تازه ای را تجربه کند، زیرا برخوردش همیشه از راه خاطره، از راه بازشناسی است و آنچه که ذهن تشخیص می دهد حقیقت نیست، آفرینندگی نیست، واقعیت ندارد. ذهنی این چنین قادر به تجربۀ واقعیت نمی باشد و فقط می تواند به تجربۀ هیجان بپردازد، البته هیجان آفرینندگی نیست، آفرینندگی چیزی است که همیشه و در تمام لحظات تازه است.
اکنون من حالت ذهن خود را درک می کنم؛ می بینم که حالت دست هیجان و آرزو است و به کونۀ مکانیکی در این یک نواختی اسیر شده است. ذهنی این چنین هرگز قادر به دریافت و یا احساس تازه ها نیست؛ زیرا هر چیز تازه باید به طور وضوح از مرز هیجان، که همیشه کهنه است بگذرد. از این رو این روند مکانیکی به همراه هیجان خود باید به پایان برسد.
طلب کردن بیشتر و به دنبال نماد ها، واژه ها و تصویر ها و هیجان آنها رفتن- همه و همه باید به پایان برسند. و فقط در آن زمان برای ذهن این امکان فراهم می شود که در آن حالت خاص خلاقیت، که در آن تازه همیشه پا به عرصۀ وجود گذارد، قرار گیرد اگر ادراک شما بدون مسمریسم، بدون واژه ها، عادات و پندار ها صورت گیرد و اهمیت تاثیر گذاری مستمر موضوع تازه را بر ذهن ببینید، در آن صورت شاید روند، آرزو، یک نواختی، دلزدگی و اشتیاق مستمر برای تجربه را درک کنید. با این ترتیب من فکر می کنم که کم کم خواهید دانست که آرزو اهمیت چندانی در زندگی انسانی که واقعاً جستجو گر است ندارد. به طور وضوح نیاز های فزیکی معین مانند غذا، لباس، پناهگاه و چیز هایی از این قبیل وجود دارد. ولی این نیاز ها هرگز به امیال روان شناختی، یعنی چیز هایی که ذهن خانۀ خود را بر آنها به عنوان مرکز آرزو بنا می کند، تبدیل نمی شوند. در فراسوی نیاز های فزیکی هر نوع آرزو- آرزوی بزرگی، حقیقت یا پرهیزکاری- به یک روند روانشناختی بدل می شود که ذهن به کمک آنها پندار “من” را می سازد و خود را به عنوان مرکز تقویت می کند.
وقتی شما این روند را می بینید، وقتی شما از آن بدون مخالفت، بدون وسوسه، بدون مقاومت ، بدون توجیه سازی یا داوری، آگاهید، آنگاه در می یابید که ذهن توانایی دریافت تازه را دارد و این مورد تازه هرگز هیجان نیست، از این رو هرگز نه قابل شناسایی است و نه تجربۀ مجدد. حالت وجودی خاصی است که در آن خلاقیت بدون اختراع و بدون خاطره ایجاد می شود. این همان چیزی است که واقعیت نام دارد.